


بابای بچه ها چند وقت پیش یه جفت برای این قناری تنهای خوش صدای خوشگل خرید...من بهش گفتم بیخیال ما که جوجه کشی بلد نیستیم ،گناه دارن طفلکیا: کار دستشون میدی! خلاصه که گوش نداد و کار خودشو کرد و این دوتا رو همخونه کرد... دیگه آقای قناری سرش به عیالش گرم شد و آواز نخوند... از شما چه پنهون من خیلی به صداش عادت کرده بودم... اصلا هم چشمم آب نمیخورد که اینا بخوان کنار هم زندگی کنن! چند روز بعد که آوردیمشون پایین دیدیم قناری خانوم رفته نشسته جای دونه ها و تکون نمیخوره... خلاصه که دوتا تخم گذاشته بود... شوهرم گیر داد که واسشون یه جایی درست کنه با پنبه و تخمها رو منتقل کرد اونجا! ولی قناری بینوا باز میرفت میخوابید سر جای اولش... تا اینکه مارو از رو برد! هنوزم که هنوزه خبری از جوجه قناری نیست...ولی ...
عطر رمز آلود هوای صبحگاهی
از هر روزنی میتراود...
و من هنوز در حیرتم!
پرنده لیمویی اسیر
با گذشته ای پر از میله های بی عبور!
و روزهایی که با هر تقابل نور
ترانه ای نثار فضای غمزده قفس میکرد...
زیباترین پرده عاشقی را
به تصویر میکشد...
در دهان آن قناری ماده تازه وارد:
شریک چند روزه تنهاییش...
چنان مهربانانه و نوازشگر
دانه میگذارد
که تمام باورهای خاکستری مرا
از شیوه دنیا
بهم میریزد...
شاید به معجزه عشق ایمان آورده ام
و شاید...
به ماده قناری حسودیم شده!!