تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها -
سلام

اون دفعه که اومدم نوشتم واقعا عصبانی بودم...یعنی کارد میزدی خونم در نمی اومد...واقعا از اینکه کسی به فسقلی توهین کنه خونم به جوش میاد...فرداشم کارم به بیمارستان کشید که خدا رو شکر به خیر گذشت.امروز رفتیم با فسقلی واسه نی نی وسایل خریدیمفسقلی لباسارو هشتاد بار وا کرد و نگا کرد...هر دفه هم میگه :آخی... ماما فکرشو بکن...نینی جون میخواد اینارو بپوشه 
دارم از خستگی میمیرم...سه ساعتی پیاده روی کردیم که حسابی ناکار شدیم...جاتون خالی شام هم اومدیم خونه ساندویچ ژامبون زدیم تو رگ...الانم پیلته  و فسقلی خوابیدن...یادم باشه یه بار فلسفه این اسم "پیلته" رو واستون توضیح بدم
میگما...همه اینهمه واسه نینیشون نگران میشن یا فقط منم که هی میترسم نکنه چیزیش بشه؟همش نگرانم و غیره...
همش فکر میکنم کم تکون میخوره

 

خنکای صبحگاههای پاییزی یادش به خیر...

لذت ممنوعه خوردن آب با دست!

هجوم بردن سمت صفها...

حرفهای بی سر و ته  ناظم !

خوردن مخفیانه ویفر موزی سر مراسم صبحگاه!

دستهای یخ زده کوچکمان

روپوشهای تمیز اول سال...

و  کلاسهای نمور

با آن نیمکتهای سه نفره درب و داغان

و پنجره های نیمه رنگ زده

و تخته سیاه "سبز"!

هیاهوی بچه ها و برپای مبصر...

کتابهای ورق نخورده...

لذت نوشتن با گچ...

گچ  سفید و لیمویی و صورتی...

درگوشی حرف زدنها و خندیدنهای بی دلیل...

و چه عجیب بود:

واقعا همه اش به پلک زدنی گذشت...

چقدر دلم میخواهد:

دفتر املای تازه ام را خط کشی کنم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط شبگرد |