


امروز تولد شبگرده...شبگرد! همینطور داره زمان میگذره...شبگرد توی این سالها پیر شده...خیلی پیر! خسته شده! ولی هیشکی متوجه نیست...
نارون مهربونم امروز صبح هنوز گیج بودم وقتی صدای اس ام اس گوشیمو شنیدم...تو برام حرفای قشنگ زدی و احساس خوشحالی کردم...فسقلی هم مدام به پیلته(این اسم جدید شریکمه!) یاد آوری میکرد که امروز تولد مامانه!دوست گلم ،نارون عزیزم بازم بابت اینکه یادم بودی ازت ممنونم...امیدوارم امسال واقعا سال شانس باشه.
تنم بوی زخمه تبر میدهد
و روحم روی دیوار کالبدم
روزها و سالهای زندگی ام را
چوب خط میزند
مثل اسیری مجبور!
و میزند بیست و هفت بهار...
و ناگهان یادم می آید :
که چه تلخ گذشت...