خداوندا اگر روزي بشر گردی ... زحال ما خبر گردي ... پشيمان مي شوي از قصه خلقت ... از اين بودن، از اين بدعت ... خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ... چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...
شب از نیمه که میگذرد
کودکی در ذهنم بالغ میشود...
به هزاران افق دور
و آرزوی مصلوب...
به طنین صدایی که درونم زار میزند...
و بارور میشود اندوهم از گرده های این شب مایوس!
چه تلاش بیهوده ایست:
که بخواهی فریادت را
به گوش مردمی برسانی
که در تلاشند صدایت را فراموش کنند....
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط شبگرد
|