تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها

باور کن منم توی همون ایستگاه بودم...

همونجا که تو نشسته بودی و داشتی بلیط تو لوله میکردی و از توش به ریلها نگا میکردی!

داشتم از دور زاغ سیاهتو چوب میزدم...مقنعه اشو چه تمیز اطو زده!چه کتونی شیکی!

ته دلم این بود که:خوش به حالش ببین چه بیخیاله...ساعتو نگا کردم هنوز نیم ساعت مونده بود...

 یه دختر فوق نجیب همراه یه بظاهر پسر با یه کم دگردیسی!با کلی قر و عشوه از جلوم رد شد و قوطی خالی ساندیس آلبالوشو انداخت تو این مشماهای "بازیافت"...یه لحظه فکر کردم خودشم بد نیست یه بازیافتی بشه!

باز تو رو نگاه کردم...حالا داشتی با نوک کتونی ت روی زمین دایره میکشیدی...

انگار داشتی با دقت مهمترین کار دنیا رو انجام میدادی...بابا تو دیگه کی هستی؟

اینورم یه دختر متشخص داشت با یه نفر که نمیدونم کی بود بولوتوس بازی میکرد...خیلی دلم میخواست ببینم واسش چی فرستادن که اونجوری محوش شده!گوشیش که آخرش بود...

یه پیرمرد فکستنی که تو دستش یه قوطی ۵ کیلویی روغن نباتی بود اومد نشست کنارم و با یه لهجه عجیب غریب پرسید :خانوم میبخشید قطار کی میاد؟...شونمو بالا انداختم...حوصلا جواب دادن نداشتم...بولوتوسیه هم جوابشو نداد...دلم واسه پیرمرده سوخت...:الانا دیگه میاد پدر!

یه حس پشیمونی چندش آور پیدا کرده بودم...انگار دلم میخواس ببینم بعدش چی میشه...

از لحظه ی که زوم کرده بودم رو تو نیم ساعت گذشته بود...

ــ مسافرین محترم از نزدیک شدن به "خط قرمز جدا خودداری کنید"...زمین داشت زیر پای قطار میلرزید...پیش خودم گفتم بیخیال شاید بقیه اش بهتر بشه!چسبیدم به صندلیم!

یهو صدای وحشتناک داد و هوار منو برگردوند به دنیا...

یا حضرت عباس...تیکه تیکه شد...یوهو پرید...من دیدم اصلا بهش نمی اومد...بدبخت بیچاره ....طفلکی جوون بود...شما ندیدید چی شد؟یکی یه کاری کنه...مجرد بوده یا متاهل؟ایناها لنگه کفششه افتاده اینجا...له شده...حتما یه گندی زده بوده...شایدم مشکلات داشته...خدا نصیب نکنه...

 

خونت همه جا پاشیده بود...همون کاری که من قرار بود بکنم...؟پاهام بدجوری میلرزید...ترسیده بودم؟؟؟

اصلا تو کی بودی؟

 

                                                             ******

نارون عزیزم همون چیزایی که میاد به ذهنم مینویسم.این روزا ذهنم پر از این جور چیزاست....

حالا که دارم زیر سایه تو مینویسم...میشه دعام کنی حالم بهتر بشه؟میدونی با چیزایی که دوست دارم یه دنیا فاصله دارم!

دلم سوپ میخواد...آهان یه چیز دیگه...یه دشت سرسبز خنک پر از شقایقای وحشی و درختای شاتوت و گیلاس و یه رودخونه زلال و بوی دیوونه کننده چای زغالی و نفس عمیق عمیق و یه لقمه نون و پنیر و گوجه فرنگی...دستمو بذارم زیر سرمو دراز بشم رو علفا...اونوقت مطمئنم که حالم بهتر میشه......یاد لیلا و مادر بزرگ و زن داداشم بخیر!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط هبوط |

"آواز هبوط"

من هبوطم

هبوط زرد برگ

هبوط سرخ خون

هبوط سیاه زندگی

بگذار سهره ای باشم

که بر سر انگشتانت مینشیند

...یا نه

تنها": بگذار باشم...

برای میلادم فکری کرده ای؟

پاک مبهوت شده ام...

چه تاریک مینماید:

 این کسوف نابهنگام!

و کودک دانایی ام

در معبد ادراک به شمع افروختن.

می افروزد،اما گویی در مسیر باد...

به لحظه ای خاموشی میگزینند این "باریکه های نور"

می دانم شمعی نخواهی افروخت

لا اقل باد نباش...

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط هبوط |