


باران که ببارد
میدانم بهار من خواهد بود
که بر فراز دشتستان پر از شقایقها
پرواز خواهم کرد...
باران که ببارد...
من و عشق همصدا
روزه سکوتمان را میشکنیم
و ماه را در آغوش میگیریم.
لبان من
همچنان در عطش آن بوسه ناب
بر قطرات لطیف باران...
میسوزد
میسوزد و خاکستر میشود
و بر باد میرود!
این قانون طلایی تسلیم است!
صبحی که با طلوع تو تقدیر شده باشد
معراج آرزوهای دخترک سیاهپوش است
و پروانه های روزنامه ای اش را خواهد فروخت
و دو بال نقره ای جادویی
بر کتفهای نحیفش خواهد رویید
به جای هر تبسم
از لبانش شکوفه سیب
و در چشمانش یک آسمان ستاره بهشتی
سبز خواهد شد

برای همیشه عاشقت هستم:این جمله ایست که از ته دل دوست دارم به کسی بگویم...به کسی که واقعا عاشقش باشم
این بزرگترین نیاز من است...این که کسی باشد که بتوانم بی ترس...بی تردید این جمله را برایش بگویم![]()
پ.ن:میدونی ناعادلانه ترین قانون خلقت که تا حالا دیدم چیه؟ اون زگیل خان نکبت منحوس
نامرد
کثیف
از بالای ۱۵۰٪ سلامتی برخورداره اونوقت فسقلی عزیز ناز معصوم من باید تند و تند بره زیر کارد جراحی...ای سگ برینه (با عرض معذرت از خوانندگان مودب و اطو کشیده) به قبر پدر این زگیل خان!
الهی که دهنش پر از زخمهای متعفن بشه... امیدوارم که در حسرت کوچکترین نعمات خدا بسوزه...ایشاالله که جفت پاهاش قلم بشه و مثل من زندانی خونه بشه...آرزو میکنم آبروی عزیزترین دختراش پر از لکه های ننگین بشه...امیدوارم اون دماغ از استاندارد خارجش به خاک مالیده بشه...و در نهایت به خاک سیاه بشینه...بلند بگو آمــــــــــــــــین.![]()
خدای من میدونی که بدجوری زجرم میده و دیگه کاسه صبرم لبریز شده بالاخره هرکی ندونه تو که از ته دل همه خبر داری.این یارو دیگه جونمو به لبم رسونده...براش آرزوی سرافکندگی دارم و البته لالمونی گرفتن![]()
این نفرینها از پاکترین قسمت قلبم خارج میشه...نه از روی کینه و نه از روی پست فطرتی! اینا آرزوهای یه گوسفنده برای گرگی که بره شو دریده
.برای کسی که مدام روحمو سوهان میکشه و باعث تلخ شدن زندگی ما میشه...

نارون دوگانه گلم : من هم چند بار دست به خانه سازی زدم ولی مصالح کم آوردم و نیمه کاره رها کردم به امید شهرداری.
شاید باورتون نشه ولی من نامزد نکردم!!! تو رم فراموش نکردم فقط مسئولیتم سنگین شده همین! فقط این وقت شب که این شبگرد کوچولو باهام میاد پای کامی میتونم بیام اونم یه دستی و در حال شیر دادن وپوشک عوض کردن و غیره و ذالک!!!
شما به دل نگیر...ما بی معرفت نیستیم.
ولی حقیقتا این کوچولو یه شبگرد اورجیناله!حالا بعدا میفهمی...ممکنه منتظر این باشه که یه آیدی براش درست کنم؟
خدا ازین گرفتاریا نصیب شما کنه تا بلکم به ما بهتون ننامزذ کردگی نبندی!!!!
داره چرت میزنه....خیلی سخته تایپ با این شرایط.الانه که اذون بگن... نینی بخوابه برم نماز صبح .
وای خدا بد نده نارون جان چی شده بود؟ ببخشید تو رو خدا
من به خاطر زردی ایلیا نتونستم ازت خبر بگیرم انشاالله که الان خوبی؟
وقت کنم حتما میزنگم خونه تون به من چه که اون ایرلندیه بهم حسودیش میشه؟؟؟؟
نبینم اذیتت کنه ها میزنم تو پرش...حالشو میگیرم...اینو از طرف من بهش بگو!
مادر شوهره یه اتاق پشم آورده توی حیاط ما که واسه نینی دخترش سیسمونی را بندازه!!!
میخواد به تعداد تختهای هتل هیلتون براش تشک و لحاف تولید کنه!!! خدایا به همه بیمارهای اسلام بالاخص مریض منظور شفای عاجل عنایت فرما!
خوب عزیزان دیگه من باید برم...اینقد دلتنگی نکنین برام
قول میدم زود برگردم
اجازه هست غر بزنم؟
من ظاهرا همونم که قراره امروز روزم باشه...از صبح به هرکی که همچین حقی به گردنم داشت زنگ زدم و تبریک گفتم...اما هیشکی منو آدم حساب نمیکنه!
الان نینی بیداره...داره اینور اونورو نگاه میکنه...فسقلی هم که لج کرده باهام که چرا از شیر تو بیسکوییتم خوردی؟؟؟.شریکم که کلا دایورته رو یه جای دیگه!
دلم گرفته...شریک میگه وای واسه مامانم چی بگیرم...ولی اصلا نگران همخونه خودش نیست! انگار نه انگار که هفت ساله همسرشم و مامان بچه هاش...
ناهار جاتون خالی یه باقالی پلو با گوشت مشتی درست کردم...ولی فقط خودم از خودم تشکر کردم!
کاش من هم یک کفتر بودم!!! نارون گرفتی که منظورمو؟
خوب قرار نیست که همه چی خوب باشه؟ قرار نیست که شریک آدم یهو مهربون بشه؟ اصلا این روز مادرو گذاشتن واسه مادر شوهرهای قلدر از خود راضی... ما رو چه به مادر بودن؟ فکر کنم شریک مثل تولدم سورپرایزم کنه!!! مثه همیشه!!!
خوب اصلا مزه مادر بودن به نادیده گرفته شدنشه...مادر میشی که شب تا صبح نخوابی صبح گیج و منگ واسه شریکت صبحانه درست کنی...خونه تمیز کنی...به بچه هات صبحانه بدی با هزار منت...تر و خشکشون کنی...ناهار درست کنی...بشوری و بسابی و بپزی و...آخرشم اگه یه چیزی واسه خودت بخوای مادر بدی میشی...
مادر خوب کسی است که بیشتر در راه نابودی خود بکوشد!!!
روز مادر رو به همه اونهایی که دلشون واسه همسر و بچه هاشون پرپر میزنه و همسر و بچه ها اونها رو فراموش کردن و فقط برای احتیاجاتشون یاد اونها میفتن تبریک میگم.

خواب یا بیدار...
آخرین خاطره...
صورت یه مرد...
یه مرد که حقا خیلی جذاب بود...
شاید احمقانه باشه...
ولی دکتر بیهوشی خیلی بهم آرامش داد
باور کن!
نترس... عمل داشتی قبلا؟
مرض قند؟
حساسیت به دارو...
بذار نبضتو بگیرم...
نترس...
الان دیگه خوابت میبره...
یه مرگ سفید وسیع موقتی...
انگار میری و برمیگردی...
سرده...خیلی سرده...ایلیا...ایلیا...ایلیا...
بچه م کو؟
خاله...بچه سالمه...؟
گیج گیج...انگار هنوز نیستی تو باغ...
خاله ...بچه ...خوبه؟
آره.خوب خوب...تا اومد بیرون دنیا رو گذاشت روی سرش...
...خدا رو شکر...خدایا شکرت...
خدای من هرچقدر آزارم کنن...بیرحمی کنن باهام...سختی بکشم...نمیتونن منو از خوبی تو ناامید کنن...خدایا به خاطر همه چی...به خاطر این فرشته کوچولوی نحیف ...به خاطر اینکه بدون در نظر گرفتن بی لیاقتی من بهم میبخشی شکرت...خدایا خیلی کوچیکتیم.
یعنی احساسش معرکست
فقط خدا میدونه که وقتی ساعت یازده و نیم شب زنگیدم و خاله هه رو از خواب ناز پروندم که من فردا میام عمل چه احساس مزخرفی داشتم... اولش گفت پنجشنبه بیا! بعد خودش زنگید گفت آقای ...."شوهرش" میگه فردا خودم میبرمت بیمارستان چون این شبگردتون فشارش غیر قابل پیشبینیه و ممکنه کار دستش بده! ....فردا بیا ناشتا باش و...
ولی از شما چه پنهون شوهرش این شریک هردمبیل مارو خوب شناخته میدونه تا پنجشنبه پنجاه و هفت بار تصمیمش عوض میشه و ممکنه منو دیوونه کنه![]()
القصه که حلال کنین من دارم میرم اگه خوبی، بدی، دیدین ازم به بزرگی خودتون ببخشین اگرم ازم طلبی چیزی دارین که دیگه موند واسه پل صراط چون کلهم دارایی بنده قد خرید یه دفتر چهل برگ هم نمیشه...اگه بهم بدهی دارین لطفا به شماره حسابم توی بانک سوئد واریز کنین!!! من نمیگذرم از حقم...گفته باشم نگین نگفتی!
الان احساس خوشمزگی داره میکشدم...خوب ...شعرم نمیتونم بگم چون چرند در میاد تو این حالت!
نارون جون من نیستم مواظب خونه م باش... دست به گاز نزن...زیاد هله هوله نخور...با آدمهای معتاد و بیتربیت دوست نشو...ته خودکارتو نجو...سعی کن شبها به موقع بخوابی!!! با مردم خوش رفتاری کن!
از نبودن من سوئ استفاده نکن...یه مطلب خیلی خیلی مهم: برام بنویس.نگران خرجشم نباش یه روزی باهات حساب میکنم با در نظر گرفتن نرخ تورم...دیگه بهتر ازین میخوای؟
دیگه اینکه...نذار کسی تو قلبت جای منو بگیره!
واسم دعا کن .مراقب خودت باش و فعلا خدا نگهدار.
این "ما"ی موهوم
هموار و خالی از هم
میان دو پلکان
هر روز
هر شب
به مانند فصلها
تکرار میشویم
کسی نیست این خواب را تعبیر کند؟؟؟
دارم به رویاهام فکر میکنم...شاید به گرمای سیال آغوش مرد آرزوهام ، وقتی شونزده سالم بود...
شاید دارم به نوازش دستی فکر میکنم که قرار بود وقتی از تنهایی به شونه های مردونه ش پناه میبرم روی موهای موجدار سیاهم حس کنم...
شاید...شاید دارم به قدمهایی فکر میکنم که قرار بوده دونفری زیر بارون کنار هم برداریم...
شاید... شاید...
چقدر از تو دورم...آی مرد غریبه... که التماست میکنم رد پای فرشته کوچولویی رو که درون وجودمه با سر انگشتات حس کنی و تو بدت میاد...یا حالت به هم میخوره که بدنم و صورتم از فشار زیاد ورم کرده...
شبهایی که با درد...دردی که شب و روزمو قد هزار سال کشدار کرده...روی اون کاناپه هال دراز میشم فقط آرزو دارم یه بار گرمای مهربونیتو روی لبهام لمس کنم...
افسوس که منو با آرزوهام و احساساتم تنها گذاشتی... وقتی اینهمه به اینکه مرد من باشی نیاز دارم... روز به روز سردتر و بیرحمتر میشی...
کاش میمردم قبل از اینکه به تو و به احساسات خام نوزده سالگیم اعتماد کنم...
کاش تو رو با آینده و آرزوهام عوض نمیکردم...
حیف که این روزا فقط برام چند کلمه مونده...
: کاش... شاید...افسوس!
تا یه روز تو اومدی بی خستگی
با یه خورجین قدیمی قشنگ
با تو نه آینه نه سبزه بود نه آب
یه تبر بود با تو با اهرم سنگ!
روزهای خستگی
روزهای زیستن!
روزهای بی ترانه زیستن...
روزهای بی ترانه گم شدن
سر گذاشتن بر آب
همزمان سقوط در حباب...
پیله های خواب...
از کدام راه
با کدام یار
با کدام همسفر
میشود رسید تا خدای مطلق سپید؟
با کدام شمع
میشود سیاه را ندید؟
آی دخترک
ای نگاه مبهم خدا به خاک مرگ
ای که سالهاست مانده ای
در میان قابهای شیشه ای!
مثل آرزوی دور:
توی چشمهای بیگناه کودکت نگاه میکنی
کارهای خانه را
مثل مشق شب برای صبح
رو به راه میکنی...
چشمهای سرخ خویش را
صرف گریه های بی پناه میکنی!
در نگاه نوظهور جغدهای شهر
گر که زنده مانده ای
بی گمان گناه میکنی!!!
کاش زخمه ها به جای دل
روی صورتت نشسته بود
کاش جای روح مرده ات
پای تو ز جاده خسته بود...
دنگ...دنگ...دنگ...
این صدای چیست؟
این صدای گامهای ساعتست؟
یا صدای التماس عمر ما به سرنوشت؟
همچنان مرا سکوت میکنی خدا؟
همچنان مرا سپرده ای به روزگار سایه های ناسپاس؟
وای وای ازین سکوت سرد
وای ازین : بی بهانه ساختن
بی بهانه سوختن
بی بهانه رقص اضطراب
لحظه های بی دلیل خواب!
بی بهانه برگ ریختن میان باد...
یا گریختن میان باد...
شانه های دردناک و بار
دستهای پینه ای و کار...
خاطرات دوردست...خفته در غبار...
ای دریغ ازین عبور ناگزیر
از کنار مازه های بی عبور عشق
کوچه های ناتمام
فصلهای گم شده
رنگهای عاقبت سیاه!
شبگرد.۲۹/۲/۸۷
بابای بچه ها چند وقت پیش یه جفت برای این قناری تنهای خوش صدای خوشگل خرید...من بهش گفتم بیخیال ما که جوجه کشی بلد نیستیم ،گناه دارن طفلکیا: کار دستشون میدی! خلاصه که گوش نداد و کار خودشو کرد و این دوتا رو همخونه کرد... دیگه آقای قناری سرش به عیالش گرم شد و آواز نخوند... از شما چه پنهون من خیلی به صداش عادت کرده بودم... اصلا هم چشمم آب نمیخورد که اینا بخوان کنار هم زندگی کنن! چند روز بعد که آوردیمشون پایین دیدیم قناری خانوم رفته نشسته جای دونه ها و تکون نمیخوره... خلاصه که دوتا تخم گذاشته بود... شوهرم گیر داد که واسشون یه جایی درست کنه با پنبه و تخمها رو منتقل کرد اونجا! ولی قناری بینوا باز میرفت میخوابید سر جای اولش... تا اینکه مارو از رو برد! هنوزم که هنوزه خبری از جوجه قناری نیست...ولی ...
عطر رمز آلود هوای صبحگاهی
از هر روزنی میتراود...
و من هنوز در حیرتم!
پرنده لیمویی اسیر
با گذشته ای پر از میله های بی عبور!
و روزهایی که با هر تقابل نور
ترانه ای نثار فضای غمزده قفس میکرد...
زیباترین پرده عاشقی را
به تصویر میکشد...
در دهان آن قناری ماده تازه وارد:
شریک چند روزه تنهاییش...
چنان مهربانانه و نوازشگر
دانه میگذارد
که تمام باورهای خاکستری مرا
از شیوه دنیا
بهم میریزد...
شاید به معجزه عشق ایمان آورده ام
و شاید...
به ماده قناری حسودیم شده!!
با زمین خیلی غریبم...با هوای تو صمیمی...دیده بودمت هزار بار توی رویای قدیمی... به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی...چشمامو به روت میبندم تا که اشکامو نبینی...
در یک نگاه...تمام دنیا در یک نگاه میگنجد...وقتی جست و خیزهای یک فرشته را درونم حس میکنم...کسی که به قول فسقلی تازه از "بهشــــــــــــت" می آید... کسی که ندیده عاشقش شده ام!
اگر میتوانستم تمام غبارها را پاک میکردم...دیگر وسعت سبز دنیا را بکر...بدون آلودگیها و رذالتها دوست دارم...دلم نمیخواهد زشتیها آزارم دهند...در حالی که خدایی به این زیبایی کنارم دارم...
به نظرت ایلیا اسم خوبی برای یک "نویسنده" است؟
دوست دارم نویسنده شود...و آنقدر قشنگ بنویسد که سخت ترین دلها را هم تحت تاثیر قرار دهد...
دلم میخواهد اولین "مردی" که اینهمه به من نزدیک است واقعا "مرد" باشد... مثل محـــمد.... مثل علی...مثل مسیح... مثل حسین... مثل ایلیا... مردی که خدا را همیشه کنار خود حس کند... یک انسان حقیقی... که به عقایدش افتخار کنم... کسی که افتخارش زر و زور و ....نباشد!
از امروز ورود کلمات ناراحت کننده به دستنوشته هایم ممنوع...حتی اگر سرتاسر زندگی ام مملو از آنها باشد...دیگر به دنیای مقدسم راهشان نمیدهم...ادمهای "بد"برای همیشه خداحافظ!
اینجا روزنه ای به خود مقدس من است... پس شما را در آن راهی نیست...
خدایا سلام

پس همانطور که ذر زندگی حقیقی لال شده ام درین دنیای مجازی بی سر و ته هم خفه خون میگیرم ...
خداوند هیچ تبری را
به جرم درخت انداختن
مجازات نمیکند...
گویا سرنوشت هرچه باشد
باید به عادلانه بودنش تن سپرد...
در شهر وزغهای متعفن پیر
سنجاقک بودن قدغن !
اگر به اندازه همه بادبادکهای دنیا
دلت برای پرواز تنگ شده:
میتوانی بنشینی
و برای درختان بید شالگردن پشمی ببافی
هم خوبست...هم سرت گرم میشود!
و باید از اینکه روزی متولد شده ای
شرمسار باشی!!!
شما منو تصور کن با ۲ برابروزن او موقعی که واسه خودم تریپ میزدم وسط خوابگاه رژه میرفتم....در حالی که واقعا برای نشست و برخاست محتاج لیفتراک هستم!یه دایره کامل...نه! اشتباه شد...یه کره واقعی به قطر ۱۶۰...نظرت چیه؟ بعد اونوقت فکر و ذکرم هم همش خوردنه!!! دلم جز خمپاره همه جور خوردنی میخواد!!! از آجیل و میوه و شکلات و شیرینی بگیر تا آب دوغ خیار و پیتزا و ساندیچ و آبگوشت و ...
که این سه نقطه آخری بی پایانه! در حالی که وروجک خان بیچاره رو مقصر جلوه میدم در اصل دارم دق دلیمو سر خوردن خالی میکنم...خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه...
تولد نارون نازم هم اومد و رفت و نارون یه سال بزرگتر شد...و هنوز اختلاف ما همون دو ساله!
نارون گلم تولدت همیشه مبارک...امیدوارم همونطور که خودت بزرگتر شدی بخت و اقبالت هم بزرگتر بشه.
الان اول اردیبهشت ماه جلالیه...و به قول شاعر بلبل گوینده بر منابر قضبان...
اردیبهشت از فروردین قشنگتره...فروردین مثه یه نوزاده که هنوز صورتش پف داره و سرش هم کچله! با وجود اینکه دوست داشتنیه ولی اردیبهشت مثه یه نینی ده ماهه خوشگل شوموس گومبولیه(به قول فسقلی) یعنی اردیبهشت ماه زمان دلبری دختر بهاره...اگه آدم بلد باشه خوب ببینه واقعا خدا هیچی کم نذاشته از خوشگلی و لطافت...
بوته های رز
در رقابت زیباتر شدن
و برگها در نهایت تردی و سبزی
چه سبزی نجیبی دارد این اردیبهشت
و آسمان با سخاوت تمام آبیست...
آبی یکدست
و اگر خوب گوش کنی
صدای شکفتن نیازهای زمین را
از اعماق روح خاک پیر میشنوی...
آری بهار در اوج خویش است!




این تصاویر روح نواز تقدیم به تویی که بهار رو دوست داری...
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه
ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی
تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه
آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم
و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! "
شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را
بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت
کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم
و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته....![]()
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست![]()
جواب همصداییها پلیس ضد شورش نیست![]()
![]()
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره![]()
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره...![]()
همه آزاد آزادن همه بیدرد بیدردن![]()
تو روزنامه نمیخونی نهنگا خودکشی کردن![]()
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت ![]()
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و طاغوت![]()
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی![]()
![]()
![]()
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی![]()
![]()
...
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه![]()
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سربه![]()
جهانی رو تصور کن که توش زندان یه افسانه ست![]()
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتشبس![]()
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم![]()
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم![]()
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا![]()
تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا![]()
![]()
![]()
شعر قشنگیه مگه نه؟ ولی از قشنگ بیشتره...کاشکی آدمها همدیگر رو وسیله نمیدونستن...کاش کسایی که عشق رو با الف مینویسن دم از عاشق بودن نمیزدن...کاش برای هم دیوار نمیشدن...کاش پنجره بودن برای هم...کاش تنها راه لذت بردن از زندگی خودخواهی نبود...کاش...
ولی میدونی یه حقیقتی هست که حتی اگه بخوای چشماتو روش ببندی نمیتونی وجودشو کتمان کنی...
جنگل ما پر از گرگها و روباههاییه که ازت توقع دارن گوسفند سر به راه و مطیعی باشی!!! نه اینکه بخوان باهات رفیق باشن ، نه ! واسه اینکه راحتتر بتونن یه لقمه چپت کنن!!! اگه جفتک بندازی و نذاری تیکه پارت کنن میشی حیوون بده...اه اه اه...میشی قاطر...میشی یابو...ولی تهش یه چیزی هست:اینکه پک و پوز آقا گرگه رو لت و پار میکنی!!!آقا روباهه رو تو دردسر میندازی...
نمیدونم تا کی میشه توی این جنگل زندگی کرد...ولی یه چیزیو خوب میدونم:
آی گرگهای این دنیا...اگر مرا بره ای آرام یافتید...اگر تصمیم به دریدنم گرفتید...یک چیز را بدانید: همه شما در اصل مانند من گوسفندید حتی اگر خون از دندانهای پلید بی رحمتان بچکد...روزی طعمه چنگال بی تردید تقدیر خواهید شد!
اون دفعه که اومدم نوشتم واقعا عصبانی بودم...یعنی کارد میزدی خونم در نمی اومد...واقعا از اینکه کسی به فسقلی توهین کنه خونم به جوش میاد...
فرداشم کارم به بیمارستان کشید که خدا رو شکر به خیر گذشت.امروز رفتیم با فسقلی واسه نی نی وسایل خریدیم
فسقلی لباسارو هشتاد بار وا کرد و نگا کرد...
هر دفه هم میگه :آخی... ماما فکرشو بکن...نینی جون میخواد اینارو بپوشه
دارم از خستگی میمیرم
...سه ساعتی پیاده روی کردیم که حسابی ناکار شدیم...جاتون خالی شام هم اومدیم خونه ساندویچ ژامبون زدیم تو رگ
...الانم پیلته و فسقلی خوابیدن...یادم باشه یه بار فلسفه این اسم "پیلته" رو واستون توضیح بدم![]()
میگما...همه اینهمه واسه نینیشون نگران میشن یا فقط منم که هی میترسم نکنه چیزیش بشه؟
همش نگرانم و غیره...
همش فکر میکنم کم تکون میخوره![]()
خنکای صبحگاههای پاییزی یادش به خیر...
لذت ممنوعه خوردن آب با دست!
هجوم بردن سمت صفها...
حرفهای بی سر و ته ناظم !
خوردن مخفیانه ویفر موزی سر مراسم صبحگاه!
دستهای یخ زده کوچکمان
روپوشهای تمیز اول سال...
و کلاسهای نمور
با آن نیمکتهای سه نفره درب و داغان
و پنجره های نیمه رنگ زده
و تخته سیاه "سبز"!
هیاهوی بچه ها و برپای مبصر...
کتابهای ورق نخورده...
لذت نوشتن با گچ...
گچ سفید و لیمویی و صورتی...
درگوشی حرف زدنها و خندیدنهای بی دلیل...
و چه عجیب بود:
واقعا همه اش به پلک زدنی گذشت...
چقدر دلم میخواهد:
دفتر املای تازه ام را خط کشی کنم!!!
امروز تولد شبگرده...شبگرد! همینطور داره زمان میگذره...شبگرد توی این سالها پیر شده...خیلی پیر! خسته شده! ولی هیشکی متوجه نیست...
نارون مهربونم امروز صبح هنوز گیج بودم وقتی صدای اس ام اس گوشیمو شنیدم...تو برام حرفای قشنگ زدی و احساس خوشحالی کردم...فسقلی هم مدام به پیلته(این اسم جدید شریکمه!) یاد آوری میکرد که امروز تولد مامانه!دوست گلم ،نارون عزیزم بازم بابت اینکه یادم بودی ازت ممنونم...امیدوارم امسال واقعا سال شانس باشه.
تنم بوی زخمه تبر میدهد
و روحم روی دیوار کالبدم
روزها و سالهای زندگی ام را
چوب خط میزند
مثل اسیری مجبور!
و میزند بیست و هفت بهار...
و ناگهان یادم می آید :
که چه تلخ گذشت...
شب از نیمه که میگذرد
کودکی در ذهنم بالغ میشود...
به هزاران افق دور
و آرزوی مصلوب...
به طنین صدایی که درونم زار میزند...
و بارور میشود اندوهم از گرده های این شب مایوس!
چه تلاش بیهوده ایست:
که بخواهی فریادت را
به گوش مردمی برسانی
که در تلاشند صدایت را فراموش کنند....
سیزده روز از ۸۷ گذشت...مثل همه روزهایی که بدون هیچ تاملی گذشتن! امسال ما به خاطر نینی کوچولو محدودیات عدیده ای داشتیم...ضمنا جناب شریک که اصولا خروس بی محل هستن هم بنایی مغازه رو توی همین ایام شروع فرمودن و کلنگ زدن! ماری یه دو روزی خودشو دعوت کرد خونه ما و هی مدامم یادآوری میکرد که واسه شکم نیومده ولی کلا از اون دسته آدماییه که وقتی میاد از کار و زندگی میوفتیم...خلاصه که میخواست سیزده شو اینجا به در کنه که اصلا بهش تعارفم نزدیم و دیروز رفت...آخه خداییش حال شنیدن موعظات و خاطرات دست صدمشو نداشتم...دیگه اینکه همه اش به بعضیا بد و بیراه میگه و از خودش تعریف میکنه و از بچه هاش ! و جالب اینجاست که منو چون دستپرورده خودش نیستم اصلا به رسمیت نمیشناسه!!!خوب بگذریم ...
طبق اون روزشمار بالایی ۲۸ هفته رو رد کردیم خدا رو شکر...خدا بقیه شو به خیر کنه!خیلی وحشتناک شدم...این چند وقته به طرز فجیعی گنده شدم! بس که میخورم...ولی الانم که مثلا سیرم دلم هندونه و گوجه سبز و آلبالو و شاتوت و ....میخواد!
تنها امیدواریم اینه که وقتی وروجک خان وارد دنیای ما میشه تپل و قوی باشه و بعدشم خودم ورزش کنم!!! اگه بشه چی میشه؟؟؟ای خدا یعنی میشه من دوباره به یه سایز استاندارد و قابل قبول برسم؟؟ خداییش دیگه به زور راه میرم...نشستن و پاشدن که جای خود داره...خدا رحم کنه...از فسقلی بگم که طفلکی مثل من زندانیه . واسه خودش تنهایی بازی میکنه و معمولا حوصله اش سر میره...الهی که درد و بلاش بخوره تو سر دشمناش...اگه بدونی چقدر مهربونه...دلش واسه اون خروس وحشی که بهش حمله کرده هم میسوزه!
از زگیل خان بگم که مثه مار چنبره زده رو زندگیمون و شریک جان بی اذنش آب هم نمیخوره... دیشب رفته بودیم الکاتراس زگیل بانو که طبق معمول تو قیافه بود و اه اه اه...کاشف به عمل اومد که شازدشون ـ پسر بزرگه حضرات ـ با اون کلاهبرداریای نجومی عن قریبه که گیر بیوفته و الانم شریک جان تشریف بردن منزل حضرات واسه رفع و رجوع مشکلاتشون! اونا نمیذارن آب خوش از گلوی ما پایین بره خدا هم آسایش خودشونو سلب میکنه ولی افسوس که حالیشون نیست از کجا دارن میخورن بازم تا اونجایی که میتونن کرم میریزن و آزار میرسونن!خدایا سر این اشرار رو به خودشون گرم کن...قوم ظالمین که میگن همینان...مخصوصا از وقتی متوجه حضور نینی کوچولو شدن که دیگه سنگ تموم گذاشتن از محبت رسانی!!!! همینطور مثه پروانه دورم میچرخن که آب توی دلم تکون نخوره!!! اینا به فسقلی هم رحم نمیکنن با فسقلی یه طوری برخورد میکنن که انگاری مامور مخفی دشمنشونه!فسقلی اومده آویزونم شده که حوصله م سر رفته چیکار کنم؟؟؟؟منظورش اینه که من از پای کامی پاشم اون بشینه؟ نمیذاره بنویسم...رفت کارتون میکی موس رو ببینه ...منم دیگه برم به کارام برسم بای تا بعد...
عجب سیزده به دری!!!!!
دو روز از شروع امسال میگذره...یه وقتایی دلم میخواد بلند بلند به زمین و زمان فحش ناموسی بدم...یعنی دهنمو واکنم تا اونجایی که میتونم به عالم و آدم بد و بیراه بگم...اینجور وقتا حس میکنم از خودم متنفرم...انگار که خیلی پوچم...به درد نخورم...واسه فسقلی بیچاره که مامان خوبی نیستم...واسه شریکم که اصلا احساس میکنم یه وصله ناجورم...خوب اینا چیزاییه که واقعا دلم میخواد بگم...به جون خودم اصلا حس و حال هیچی رو دارم...هر چند دلم میخواد این عید نوروز بی مسمای کذایی لااقل به فسقلی طفلکی خوش بگذره...آخه من چه جور مامانی هستم هاااااااااااااااا؟؟؟؟
بعدشم تازه وقتی وروجک خان بینوا شیطونی میکنه بهش القاب بد میدم...مثلا میگم جفتک قاطری میزنه در حالی که خیلی هم این حرکاتشو دوست دارم با وجود اینکه هروقت میشینم پای کامی شروع میکنه به ناآرومی و بیقراری و لگد اندازی...
شریک فکر میکنه هیمالیا رو فتح کرده که یاد گرفته با اون برنامه حسابداری درپیت مغازه کار کنه!!!فکر میکرد اون زن حسابداره خیلی شاهکار میکنه! اوایل که میگفت طرف استاد کامپیوتره!!! حالا میگه هیچی بارش نبود...خلاصه که هنوزم به من ایمان نیاورده! اصلا درک نمیکنه اینکه یه نفر تو دبیرستان کتاب فیزیک چهارسالشو جلو جلو تنهایی یاد میگرفته یعنی ضریب هوشی طرف از صد بالاتره...فکر میکنه ما هم تو رده خودشیم که واسه فهمیدن هر چرت و پرتی مجبور باشیم شش هفت ساعت به مخمون فشار وارد کنیم!!! نه بالام جان من اگه اراده کنم میتونم همه چیزو بفهمم...ولی اصلا حوصلشو ندارم...یعنی حس میکنم دیگه هیچی ارزش نداره بفرستمش توی مغزم!
اصلا چند ساله مغزمو به حالت تعطیل در آوردم و ازش استفاده نمیکنم! آخه اگه میخواستم از فکرم استفاده کنم که تا حالا باالکل دیووونه شده بودم رفته بود از دست حضرات...برای اینکه بتونی تحملشون کنی باید از یه قسمتایی از استعدادت چشم پوشی کنی...
میخوام یه چن خط شعر بگم...
تا کی باید به جذر و مدی دلخوش بود؟
چرا باورت نمیشود این بازی قاعده ندارد؟
چرا میخواهی سکوتها را با چیزهایی جز صدا بشکنی؟
یا مدام تاریخ دبیرستان را توی ذهنت دوره کنی؟
تا کی میخواهی فرض کنی هنوز زنده ای؟
کمی واقعبین باش...
دنیا دیگر جایی برای دخترکی که میخواست :
روزی بهترین نقاشی دنیا را بکشد ،
ندارد.
همه چیز با یک بشور و بساب انتحاری شروع میشود ...مردم با شوق وصف ناشدنی می افتند به جان در و دیوار و... نهایتا باید طبق فرمولی از پیش تعیین شده خانه هایشان دچار برق زدگی از نوع مرضی شود!
که اگر این سنت پسندیده نبود بلکم این ملت غیور در طول سال اندکی منظمتر و پاکیزه تر می بودند!
خلاصه که بعدش به سلامتی میروند چشم بازار را کور میکنند و در ضمن چشم اقوام و خویشان و عزیزان را هم به طریقی...جسارتا صنف فروشنده هم مطلقا ازین بلبشو و شیر تو خر شب عید سوئ استفاده نمیکنند!!!
بعدش در شب خوفناکی تحت عنوان "چهار شنبه سوری" که اخیرا از پانزده بهمن تا پانزده فروردین سال بعد به مدت دو ماه تمدید شده،یک جنگ تمام عیار راه می افتد به عبارتی چهارشنبه سوزی کاملی که نظیرش را هیچ قوم مغولی راه نینداخته اند...میریزنند و میسوزانند و میشکنند و میترکانند و...الغرض اگر نوزادی یا بیمار قلبی یا بانوی بارداری در حوالیتان سراغ دارید سریعا باید قبل از اجرای این مراسم آیینی ترتیب خروج کلهم را از مملکت عزیزمان بدهید!
این از این! برسیم به تحویل سال و سفره هفت سین و غیره: این قصه هم سر دراز دارد و هر کسی میخواهد به نحوی این سنت پهن کردن سفره را توجیه کند ولی اصل قضیه اینست که بالاخره در هر جریانی باید پای یک سفره ای به میان بیاید! چه جشن باشد چه عزا...
خلاصه که سال تحویل میشود و تازه اول بدبختی که به مانند آوارگان از این خانه به آن خانه لشکرکشی کنی و تا سرحد مرگ چای بنوشی و شیرینی نخودچی بلنبانی و موقع ناهار و شام جلدی بیایی خانه و املتی چیزی حواله شکم بدبختت کنی!
این ها قسمت شیرین ماجراست! حکایت از آنجایی مرگبار میشود که با دل و روده نفخ کرده و یک لیست بلند بالا از بزرگترهایی که مجبوری بروی دستبوسشان پای تلویزیون ولو شده ای و دلت هوس یک پیاله آجیل خانه با آرامش و ....کرده که زنگ در به صدا در می آید و یک دسته آپاچی عزیز و نازنین میریزند داخل...باید با میوه و آجیل و شیرینی که به قیمت خون پدرت خریده ای به استقبال بیایی...حضرات بسیار گزیده و به جا تمام پسته ها و بادامها و میوه ها رابه ترتیب قیمت و کمیاب تر بودن به اتمام میرسانند و اگر جزو مهمانهای نیم ساعته باشند شانس آورده ای!!! چون ممکن است پدر خانواده شان بعد از چهل و پنج دقیقه با شرمساری از خانمش سراغ زیر شلواری ماماندوزش را بگیرد که این به معنای حرام شدن یک روز کامل است آن هم توسط کسانی که باید حتما آنها را سالی یکبار ببینی و هیچ ربط و علاقه ای به آنها نداری! این گونه مهمانها دو گروهند:گروهی که به عدس پلو هم راضی هستند و گروهی که اگر مرغ و کباب و فسنجان نخورند روزگارت را سیاه میکنند و معمولا بچه شان از بدو ورود به بابایش اعلام میکند که هوس چه غذایی کرده! احتمالا حقوق ده پانزده روز را باید به شکمشان سرازیر کنید تا رضایت بدهند و البته تا سریال محبوبشان را بعد از صرف غذا و نوشیدن چای بعد از آن تا آخر نگاه نکنند قصد عزیمت به خانه خود را نخواهند داشت!!!...
بعد از اتمام ماجرا و خداحافظی به خانه که نگاه میکنید بقایای تنقلات و غذاها و میوه ها همه جا پاشیده و ظروف کثیف و غیره که احساس خستگی توام با ناامیدی را برایتان به ارمغان می آوردند...با اراده آهنین مشغول خانه تکانی مجدد میشوید و دوباره زندگیتان را به حالت قبل از بحران بر میگردانید و میزها را که کاملا برق انداختید تصمیم میگیرید با همسر گرامی پای تلویزیون ولو شوید و احیانا "حرفهای خوب "بزنید!...تمام بدنتان کوفته شده و نا ندارید تکان بخورید و دارید در حال تماشای فیلم آخر شب چرت میزنید که تلفن به زنگ در می آید...به همسرتان التماس میکنید که بیخیال گوشی را برنداریم ولی او درین مواقع شدیدا پایبند اصول اخلاقی میشود و گوشی را برمیدارد...
و اینبار مهمانهای درجه یک و بی رودر وایسی عزیز هستند که برای شب نشینی خانه شما را انتخاب کرده اند...
این گروه همه گشت و گذارهایشان را میروند و آخر شب هم تشریف میبرند شب نشینی برای سلب آسایش فامیلهای نزدیکترشان!!!
دوباره خانه به همان وضع اولش برمیگردد و در حالی که دارید از خواب میمیرید باید به خاطرات دست دوم و خسته کننده نازنینان گوش فرا دهید و سرویس ارائه کنید...
نهایتا جنازه تان به رختخواب میرسد و در خواب هم وقایع روز را دوره میکنید...
این جریانات مال اوایل تعطیلات بود...عید دیدنی ها که تمام شد به مرحله خلسه میرسید یعنی: به علت اوضاع نامساعد مالی و اتمام اندوخته ها برای وسایل پذیرایی، دیگر بودجه ای برای سفر و تفریحات سالم باقی نمیماند.
پس مجبور میشوید در خانه بمانید و به سریالها و فیلمها دل خوش کنید حالا از انواع مجاز باشد یا غیر مجاز... از آنجایی که زیادی خانواده کنار هم بوده اند انواع مشاجرات به اوج خود میرسد! و البته بحرانهای اقتصادی هم بی تاثیر نیستند در دامن زدن به اختلافات اعضا!
چشم به هم میزنید میبینید سیزده به در معروف از راه رسیده و قریب دو هفته مثلا ایام عیدتان به طرز رقت انگیزی به افتضاح کشیده شده و به پایان میرسد و این در شرایطی است که اگر سیزده خود را خواسته باشید سنتی به در کنید با کوله باری از مقاومتها و حوادث و اوقات تلخیها و ظرف و رختهای نشسته روزتان به اتمام خواهد رسید...
درینجا دلم میخواهد بگویم ایکاش ما هم کمی مثل جوامع پیشرفته اختیار زندگی شخصیمان دست خودمان بود و میتوانستیم اندکی برای تعطیلات تفریحات و برنامه ریزی مورد علاقه مان را داشته باشیم
افسوس که ما در جامعه ای به شدت سنت زده زندگی میکنیم...

منو رها کن ازین فکر تنهایی...تو نرفتی نه! تو هنوزم اینجایی...
داشتم فریادی میساختم برای عید...برای بادبادکها...برای ناقوس...هیچکس نگفته بود من و تو قرار است بدون هم به خاک سپرده شویم... نگفته بودند کسی از عشق ما یادی نخواهد کرد... فریادم مبهوت در امتداد نگاه ناامیدم رنگ باخت... شاید تصنیفی بسازم برای فراموش شدگان ابدی...
نگاه مسکوت تو عبور را از تخیلم میگرفت
کوچ نشین ذهنم راکد میشد
در مقابل تکلم گنگت زانو میزدم که باز بگو...
و تو بسان سنگی خاموش میشدی...
چرا من نمیفهمیدم
سکوت همیشه هم آبستن کلام نیست؟
سکوت گاهی یعنی هیچ !
یعنی پرده ای بر روی خلا
یعنی ندیدن و نشنیدن و لمس نکردن؟
...انگار ماههاست رفته ام
و کسی کاسه آب معروف را
پشت سرم به آرامش محزون کوچه نپاشیده!
و از زیر قرآن ردم نکرده،
و این یعنی اگر هم برنگردی :
آب از آب تکان نمیخورد
و این یعنی تو میتوانی گم شوی
کسی هم زحمت پیدا کردنت را به خودش ندهد
این یعنی :تو هیچ هم نیستی!
لبه پلکان که مینشینم
لرز عجیبی شانه هایم را فتح میکند
اما همینجا
با همین سرمای قهار
خواهم خوابید
و خواب فرشته های نقره ای و شهر عروسکها را خواهم دید!
خواب تازه ترین نان گندم و گرمترین لحاف صورتی ...
من دیگر از غم تنهاییم "گم" نمیشوم...
الان من دارم از نوشتن لذت میبرم چون در کمال ناباوری عصر دیروز طی یک عمل انتحاری رفتم و از اولین مغازه وسایل جانبی کامپیوتر یه کیبورد خریدم!!!!
انگار دارم خواب میبینم شبیه دوران بچگی که مثلا خواب میدیدم دارم به یه کیک شکلاتی نزدیک میشم و دقیقا وقتی میخواستم ببلعمش با صدای غرغر مادر بزرگه وارد دنیای حقیقت میشدم...میترسم همه اینا خواب باشه
ولی از شما چه پنهون تایپم به حد تهوع آوری ضعیف شده و باید یه ساعت روی کیبورد ـ چه کلمه شهوت انگیزی
ـ دنبال حروف بگردم.
از وقتی به نارون گفتم از سبک میمون خوشم اومده دچار وسواس مرضی شدم...انگار یه فوبیای احمقانه نسبت به تقلید پیدا کردم! ولی خوب میشم این مثل روز روشنه...دارم توی یه دفترچه کهنه جلد قرمز روی پروژه استاد نارون، جون میکنم!حقیقتش دلم نمیخواد پیشش کم بیارم...اون کارش درسته...همه کاراش اصولیه...اونوقت من برعکس همه کارام آبگوشتی و الابختکیه !!!
دلم میخواد الکی بنویسم...هرچی میخواد باشه فقط انگشتامو روی دکمه هاش بازی بدم و لذت ببرم از این کار انگار دارم طبق بازیهای روتین دوران طفولیت حسابداری میکنم اونم با اون ماشین حساب عهد عتیق بابام که خودم خرابش کردم تا بذارن باهاش بازی کنم.
دیروز یه کتاب هم در مورد مفاهیم نقاشی کودکان خریدم که با خوندنش فهمیدم فسقلی تحت تاثیر اقتدار "مادر"قرار داره...این خیلی بهم چسبید. بعدشم فهمیدم که خیلی تو عالم فانتزی خودش سیاحت میکنه و زیاد تابع عقل و منطق نیست که اینم ژنتیکیه و به مادر عزیزش کشیده![]()
این مدتی که با موس کار میکردم خیلی موضوعها به ذهنم میرسید که اون مدلی مجال عرض اندام نبود ولی حالا موضوع کم آوردم فعلا مینویسیم که نوشته باشیم...انگار از یه سلول انفرادی بوگندوی تاریک آزاد شدم و دست و پامو گم کردم...یکی بگه من راجع به چی بنویسم که خدا رو خوش بیاد؟؟؟؟
نظرتون راجع به اون سریال مصدق قهوه ای کن "پدرخوانده" چی بود؟ من اولش که تبلیغشو دیدم فکر کردم در مورد مافیا و ایناست ولی بعدش که نشستم و وقت نازنینمو به پاش ریختم دیدم نه بابا قضیه بغرنج تر از این حرفاست! یاد اون پیر مرد اطوکشیده غمگینی افتادم که اکثرا سر راه مدرسه میدیدیمش و مریم "رفیق فابریک دوران نوجوانی" میگفت این آقا اسمش دکتر مصدقه...پسرهمون مصدق کتاب تاریخ... چشم منم ناخود آگاه دنبال دوقلوی اسرار آمیزش "کاشانی" میگشت
حالا این سریاله میگه آقا جریان خفن تر از اون خزعبلات کتاب تاریخه...مصدق پینوکیو بوده و اون یکی همون "جینا"ی معروف که میخواست پینوکیو رو سر عقل بیاره ! ولی پینوکیوی نادان همش گول گربه نره و روباه مکار ـ زاهدی ـ رو میخورد!!!
واقعا مهمه کی نفتو ملی کرده؟ یا مثلا توی دادگاه لاهه چه پدری ازش در اومده و غیره تا طلای سیاهو مثه یه مدال افتخار بندازه گردن ایران خانوم؟؟؟؟
مهم اینه که توی این سریاله پینوکیو خیلی سر به هوا و بازیگوشه و منطقش در حد یه پسر بچه سه ساله ست!
بعد همه ایران روی انگشت کوچیکیه شاپور ریپورتر میچرخیده! ضمنا تنها کسی که پیر میشه جناب اسدا... علمه که پدر و پسر امیر سلیمانی زحمت بازی آبدوغ خیاریشو کشیدن ولی کاش این بابا هم مثه بنی صدر با لباس زنونه متواری میشد اونوقت کمند خانوم امیر سلیمانی هم بیکار نمیموند!!!
شاهش هم که در کمال تعجب رضا بنفشه خواه نبود! لابد دیده همیشه محتاج بازی نقش شاهش هستن تاقچه بالا گذاشته کارگردانه هم با تکیه بر ید طولای اسکندری در گریم
این بابا جدیدرو که اسمش یادم نیست جاش علم کرده...اینا مهم نیست،مهم اینه که "مصدق" خوب قهوه ای شد!![]()
فکر کنم زیادی روده درازی کردم و بیانات صدمن یه غازم کم کم داره گندش در میاد...تا خودمو بیشتر از این بی آبرو نکردم رخصت!!! بای
میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه. تلاش میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین. یكیشون قبول میكنه و میمیره. اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی. بالاخره میرسه بالا. همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده. روی كاغذ مینویسه: دوستان از اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم.
پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم
الان فسقلی یه حرفایی زد که جای شاخم داره میخاره
...چند روزه گیر داده:شناسنامه شو عکسدار کنیم
...
من هی میگم: توکوچولویی
بزرگ شدی عکسدار میشه!
حالا الان که من در حال وبگردی بودم رفته دفتر چه بیمه شو ورداشته میگه:مامانی این چیه منه؟
من:دفترچه بیمه ته!
فسقلی:این چرا عچس ـ عکس ـ داره؟
من(با حالتی متفکرنه):خوب باید داشته باشه...که شناخته بشی.
فسقلی:پس چرا شناسنامم عچس نداره؟
من:مامان جون قانونشه این باید عکس داشته باشه ولی اون نه!
فسقلی با کلافگی:اه اه ....گانونش-قانون- واسه چیه؟واسه همه چی گانون گانون!...کاش کی این"گانون" وجود نداشت ما از شرش راحت بودم!
خندیدم...جوابی نداشتم بدم
ولی ته دلم واسه اینکه هر چرندی رو که اسمش قانون باشه بی دلیل قبول نمیکنه کلی تحسینش کردم
خب راست میگه دیگه!واسه هر چرتی یه قانون بیدلیل به دردنخور دست وپاگیر!
خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنه
آخر الزمونه دیگه چی بگم؟![]()
اولا که تا اطلاع ثانوی بیخیال شک و شبهه
نارون طفلکی ناز من:پستت آموزنده بود
ولی متاسفانه نرود میخ آهنین در سنگ! یا به عبارتی:تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است!![]()
جمعه ست باز
...فسقلی تصمیم گرفته اعصابمو شخم بزنه
...الانم داره نهایت پشتکار و تلاششو به خرج میده
که نذاره با تمرکز بنویسم.![]()
هرچند اگه میذاشت بازم چیز درست و حسابی نمینوشتم
. اییییییی جوونی کجایی که یادت بخیر
!
گذشت اون روزی که کلمات توی دستام حکم سنگ یه قل دوقل رو داشتن و باهاشون عشــقبازی میکردیم مبســوط!![]()
حالا تا میام بنویسم افکار خاله زنکی و غیره مثه قوم تاتار هجوم میارن و تاراج میکنن این ذهن درهم و برهم مارو....![]()
جناب شریک در خواب ناز به سر میبرن
و خدا میدونه کی بیدارشن و داد و هوارشون بابت تنبلی و شلخته بازی بنده و کن فیکون بودن آشپزخانه و ناهار درست نکردن
و ظرفهای کپک زده دیشب تا حالا دربیاد
!
پس ما را از نوشتن مطالب خوب و باارزش معذور بدارید که جونم درخطره!![]()
دفعه بعد که بیام یه مطلب خوب میزارم...به شرافتم قسم قول میدم ....![]()
پس خداحافظ تا بعد.
ادامه...شب همانروز :
سلام هوا کاملا تاریک شده!
از خودم...از فضولای اطرافم...از اون حسودای افاده ای منفور...از روزای جمعهای که---ده میشه توش...از غروبای دلگیر غریب این شهر مسخره...از ثانیه هایی که با دلهره و ترس از حیوونای خبیثی که اسم خودشونو آدم گذاشتن و به خودشون حق میدن هر غلطی دلشون میخاد بکنن و کله گنده فضولشون همیشه وسط زندگی آدم باشه ؛میگذره...متـــــــنفّرم!!!![]()
نمیدونم !حق یه زن از زندگی جز حد حیوانی نیازها و فداکاری کردنهای بی مورد و زاد و ولد ....نیست؟
نمیتونه واسه۱۰ دقیقه ی خودش تصمیم بگیره؟
اصلا یعنی چی؟نگران همه باش .به همه برس . حرف هر ننه قمر احمقی رو گوش کن.به هر گوسفند نفهم بیسواد ابلهی احترام بذار...از خیر آرزوها و دلخوشیات بگذر...خودتو بزن به بیخیالی که گوش و کنایه هاشونو به شریکت انتقال ندی و مثلا زندگی مشترکو حفظ کنی...ته تهش واست قیافه بگیرن و از همه چیزت ایراد درآرن و بشینن بلانسبت گ... بزنن به اعصابت؟
آخه که چی بشه؟که به "پای" هم پیر شین؟فعلا که ما تکی داریم به "جای" همه پیر میشیم...اینا جمیعا دارن روز به روز جوونتر میشن!
زگیل خان
دو سه سال از خدا کوچیکتره
...بیا ببین چه روحیه ای داره!
عیال مربوطه ش دنبال آرایشگر خوب میکوبه تا کجا میره که پشم و پیلای پک و پوزشو یه جوری بند بندازن که شکل سیندرلا بشه!!!![]()
دختراشون که بعد از عمل دماغ
نفری سه کیلو و نیم وزنشون پایین رفت
! و به هزار ضرب و زور فوق دیپلم تشتک سازی آزاد علی آباد کتول قبول شدن
!حالا احساس باکلاسیشونو با تریلی هیجده چرخ نمیشه حمل کرد!![]()
شریکم که سرشو میزنی...دمشو میزنی میره پابوسی حضرات که دل تنهاییشونو تازه کنه!![]()
غرض از نوشتن این مطالب اینکه سگ ب... به هیکل هرچی عوضی فضول ایرلندی![]()
نمیدونم این کجاش روزنه ای به خود مقدس بود؟ ![]()
ولی در کل تخلیه شدیم و حرصمان اندکی فروکش کرد و ارزشش را داشت!![]()
فکرم خیلی خرابه!![]()
به جناب شریک مشکوکم![]()
...طبق شواهد و قرائن
...با بهره گیری از حس ششم قوی و هوش سرشار خدادادی ام
؛مطمئنم یه کاسه نفرت انگیزی زیر نیم کاسه مسخره شه
!!!
تصمیم دارم در اسرع وقت تحقیقات پیگیر و دامنه دارمو شروع کنم.![]()
منو که میشناسی؟
خدا به دادش برسه!![]()
شاید مجبور بشم به عوامل مخفی دستور بدم نسخه حضرت والارو بپیچن
!![]()
امروز جمعه ست...اصلا نمیدونم راجع به چی بنویسم؟
تا شب من و فسقلی تنهاییم![]()
دیشب رفتیم خونه خاله یه جوری حرف میزد
...فکر کنم توی سونو دیده نینی دختره
!مثلا داشت ذهن منو آماده میکرد
!
من احمقم توی راه برگشت برداشتمو به شریک خرم گفتم
...برخوردش مشمئز کننده بود...بعدشم همش بداخلاقی میکرد
...توی خونه هم به زور منو فرستاد مطبخ که ظرفارو بشورم
....تو اون سرمای گدا کُش منفی پنجاه درجه
....صبحم باز به رفتارای فاشیستیش ادامه داد
...شب از ناراحتی خوابم نبرد
تا ساعت سه نصفه شب بیدار موندم
کفرم بالا اومده!حالا خوبه من بدبخت از اولش با طرح توسعه ایشون مخالف بودم
و خودش کلید کرده بود الّا بلا بچه میخوام![]()
خلاصه صبح که مادر مرده داشت میرفت
اومد عذر خواهی کرد از دلم درآره
ولی من واقعا دلم شکسته
آخه رفتار دیشبش خیلی توهین آمیز بود.![]()
الانم با اون زگیل خان نکبت
تشریف بردن تهران مثلا "عذاداری" ولی اصل قضیه نذری خورون و اینا
...آخه اون زگیل خان ملحد معلوم الحال رو چه به مذهب و این حرفا؟؟؟
خوب بگذریم تسلیت میگم به همگی این ایام رو...
عالیجناب نارون میشه از زندگی مخفیانه دست برداری و علنی بیای گندمزارت یه شخمی...بذری... آبی... مترسکی ...چیزی بذاری...اینقد خودتو محدود نکن...آزادانه بنویس
...مزه نوشتن به آزادیشه...وگرنه آدم حس میکنه مجبوره...اونوقت دیگه لذتی نداره....داره؟؟
بابا این پروژه مداد زغالی که بدتر دست و پای تو رو بسته! take it easy![]()
فسقلی حوصله ش سر رفته...آخه تلویزیونم هیچی نداره!طفلی از صبح هشتاد بار این کارتون جدیدشو نگا کرده
.
دیگه روده درازی بسه بای
میدونم نارون شاکی میشه از اینکه من پراکنده نویسی میکنم.
ولی چاره چیه؟من وقتی نوشتنم میگیره دلم میخواد آزاد باشم و هرچی دوس دارم بنویسم میفهمی که؟![]()
امروز صبح حیاط کاملا با برف استتار شده بود! بیچاره خروسه صداش در نمیاد!همه چیز سپید...
نیومدم اینا رو بنویسم...اومدم بگم:صاحب صدایی که همه بچگی های دورمو پر کرده بود ازین دنیا کوچ کرد...حمید عاملی...آی بچه های خوبم...نوگلای محبوبم...صدایی که وقتی مامان طبق معمول سرش توی کتاب و درسش بود منو از تنهایی در میآورد...میبرد به سرزمین قصه ها...انقدر دور که فراموش میکردم چقدر تنهام...خاله سوسکه جون میگرفت و عروس آقا موشه میشد...کدو قلقله زن با زرنگیاش کلی هیجانزده ام میکرد...
خدا رحمتش کنه...چه صدای مهربونی داشت...همیشه فر میکردم پدرمه که داره برام قصه میگه...
روحش شاد

و لم دادن بغل بخاری...صدای مبهم رادیو که دیگه مهم نیس چی میگه! عطر دیوونه کننده قرمه سبزی و برنج ایرانی که انگار روح آدمو نوازش میده !مامان باز داره سنگ تموم میزاره...صدای زمزمه ننه(خدابیامرز) که داره قرآن میخونه...و زنگ در...شادی اومدن خاله اینا
نمیتونم ادامه بدم...فقط غوطه ور میشم تو اون روزا...برف چه معجزه ای بود...کاج وسط حیاط میشد عینهو کاج کریسمس!ته سفره رو که میتکوندی وسط باغچه ضیافتی میشد واسه گنجشکای تپل مپل!
اونوقت مینشستی لب هره بغل پنجره وسرتو میچسبوندی به شیشه و زل میزدی به حیاطی که عروس شده بود انگار ...شیشه که از نفست بخار میکرد روش شعار مینوشتی! خداییش عمر آدم چه الکی میگذره!یهو چشم وامیکنی میبینی دیگه اصلا بچه نیستی...مگه نه؟.gif)
![]()
امشب شب یلداست...و عید بود امروز.gif)
دو قلوهای جادوگر خونمون بودن![]()
: مادر شکوه
و زگیل خان
واسه تقسیم عادلانه
گوشت و ناهار
ولی خودمونیم از دسته جمعی شدن و تخریب امشب توسط حضرات راحت شدیم![]()
![]()
![]()
منتظریم فوتبال اس اس تموم شه
بلکه دل جناب شریک به رحم بیاد بریم بیرون.gif)
نارون
معلوم نیست کجایی؟
یادش بخیر یه موقع همیشه همدیگرو میدیدیم و با هم رفیق گرمابه و گلستان بودیم.gif)
پاییزم ته کشید...نه مثه ته سیگار
...مثه یه لیوان آب پرتغال تگری!
و حالا نوبت ننه سرماست! کاش کرسی داشتیم
هندونه داشتیم
آجیل داشتیم...
ولی فعلا فقط باید منت کشی کنیم که ببردمون بیرون
راستی فسقلی بهتره خدا رو صد هزار مرتبه شکر.
خوب دیگه من برم این فسقلی رو حاضر کنم یعنی بسته بندیش کنم![]()
عید همه تون مبارک مبارک مبارک![]()
اشک چشم و آب بینی و بیحالی
که امیدوارم لال بمیره اومد و یه ماشاا... خشک و خالی رو اون زبون عقرب گزیدش نیاورد باز فسقلی mute شدبس که این آدم بدقدم و...