


روزهای خستگی
روزهای زیستن!
روزهای بی ترانه زیستن...
روزهای بی ترانه گم شدن
سر گذاشتن بر آب
همزمان سقوط در حباب...
پیله های خواب...
از کدام راه
با کدام یار
با کدام همسفر
میشود رسید تا خدای مطلق سپید؟
با کدام شمع
میشود سیاه را ندید؟
آی دخترک
ای نگاه مبهم خدا به خاک مرگ
ای که سالهاست مانده ای
در میان قابهای شیشه ای!
مثل آرزوی دور:
توی چشمهای بیگناه کودکت نگاه میکنی
کارهای خانه را
مثل مشق شب برای صبح
رو به راه میکنی...
چشمهای سرخ خویش را
صرف گریه های بی پناه میکنی!
در نگاه نوظهور جغدهای شهر
گر که زنده مانده ای
بی گمان گناه میکنی!!!
کاش زخمه ها به جای دل
روی صورتت نشسته بود
کاش جای روح مرده ات
پای تو ز جاده خسته بود...
دنگ...دنگ...دنگ...
این صدای چیست؟
این صدای گامهای ساعتست؟
یا صدای التماس عمر ما به سرنوشت؟
همچنان مرا سکوت میکنی خدا؟
همچنان مرا سپرده ای به روزگار سایه های ناسپاس؟
وای وای ازین سکوت سرد
وای ازین : بی بهانه ساختن
بی بهانه سوختن
بی بهانه رقص اضطراب
لحظه های بی دلیل خواب!
بی بهانه برگ ریختن میان باد...
یا گریختن میان باد...
شانه های دردناک و بار
دستهای پینه ای و کار...
خاطرات دوردست...خفته در غبار...
ای دریغ ازین عبور ناگزیر
از کنار مازه های بی عبور عشق
کوچه های ناتمام
فصلهای گم شده
رنگهای عاقبت سیاه!
شبگرد.۲۹/۲/۸۷
بابای بچه ها چند وقت پیش یه جفت برای این قناری تنهای خوش صدای خوشگل خرید...من بهش گفتم بیخیال ما که جوجه کشی بلد نیستیم ،گناه دارن طفلکیا: کار دستشون میدی! خلاصه که گوش نداد و کار خودشو کرد و این دوتا رو همخونه کرد... دیگه آقای قناری سرش به عیالش گرم شد و آواز نخوند... از شما چه پنهون من خیلی به صداش عادت کرده بودم... اصلا هم چشمم آب نمیخورد که اینا بخوان کنار هم زندگی کنن! چند روز بعد که آوردیمشون پایین دیدیم قناری خانوم رفته نشسته جای دونه ها و تکون نمیخوره... خلاصه که دوتا تخم گذاشته بود... شوهرم گیر داد که واسشون یه جایی درست کنه با پنبه و تخمها رو منتقل کرد اونجا! ولی قناری بینوا باز میرفت میخوابید سر جای اولش... تا اینکه مارو از رو برد! هنوزم که هنوزه خبری از جوجه قناری نیست...ولی ...
عطر رمز آلود هوای صبحگاهی
از هر روزنی میتراود...
و من هنوز در حیرتم!
پرنده لیمویی اسیر
با گذشته ای پر از میله های بی عبور!
و روزهایی که با هر تقابل نور
ترانه ای نثار فضای غمزده قفس میکرد...
زیباترین پرده عاشقی را
به تصویر میکشد...
در دهان آن قناری ماده تازه وارد:
شریک چند روزه تنهاییش...
چنان مهربانانه و نوازشگر
دانه میگذارد
که تمام باورهای خاکستری مرا
از شیوه دنیا
بهم میریزد...
شاید به معجزه عشق ایمان آورده ام
و شاید...
به ماده قناری حسودیم شده!!
با زمین خیلی غریبم...با هوای تو صمیمی...دیده بودمت هزار بار توی رویای قدیمی... به نگاه چشم گریون یه فرشته رو زمینی...چشمامو به روت میبندم تا که اشکامو نبینی...
در یک نگاه...تمام دنیا در یک نگاه میگنجد...وقتی جست و خیزهای یک فرشته را درونم حس میکنم...کسی که به قول فسقلی تازه از "بهشــــــــــــت" می آید... کسی که ندیده عاشقش شده ام!
اگر میتوانستم تمام غبارها را پاک میکردم...دیگر وسعت سبز دنیا را بکر...بدون آلودگیها و رذالتها دوست دارم...دلم نمیخواهد زشتیها آزارم دهند...در حالی که خدایی به این زیبایی کنارم دارم...
به نظرت ایلیا اسم خوبی برای یک "نویسنده" است؟
دوست دارم نویسنده شود...و آنقدر قشنگ بنویسد که سخت ترین دلها را هم تحت تاثیر قرار دهد...
دلم میخواهد اولین "مردی" که اینهمه به من نزدیک است واقعا "مرد" باشد... مثل محـــمد.... مثل علی...مثل مسیح... مثل حسین... مثل ایلیا... مردی که خدا را همیشه کنار خود حس کند... یک انسان حقیقی... که به عقایدش افتخار کنم... کسی که افتخارش زر و زور و ....نباشد!
از امروز ورود کلمات ناراحت کننده به دستنوشته هایم ممنوع...حتی اگر سرتاسر زندگی ام مملو از آنها باشد...دیگر به دنیای مقدسم راهشان نمیدهم...ادمهای "بد"برای همیشه خداحافظ!
اینجا روزنه ای به خود مقدس من است... پس شما را در آن راهی نیست...
خدایا سلام

پس همانطور که ذر زندگی حقیقی لال شده ام درین دنیای مجازی بی سر و ته هم خفه خون میگیرم ...
خداوند هیچ تبری را
به جرم درخت انداختن
مجازات نمیکند...
گویا سرنوشت هرچه باشد
باید به عادلانه بودنش تن سپرد...
در شهر وزغهای متعفن پیر
سنجاقک بودن قدغن !
اگر به اندازه همه بادبادکهای دنیا
دلت برای پرواز تنگ شده:
میتوانی بنشینی
و برای درختان بید شالگردن پشمی ببافی
هم خوبست...هم سرت گرم میشود!
و باید از اینکه روزی متولد شده ای
شرمسار باشی!!!
رهائی ست
نجات است و آزادی.
تردیدی ست
که سرانجام
به یقین می گراید
و گلوله ئی
که به انجام کار
شلیک
می شود.
آهی به رضای خاطر است
از سر آزادگی......
![]()
شما منو تصور کن با ۲ برابروزن او موقعی که واسه خودم تریپ میزدم وسط خوابگاه رژه میرفتم....در حالی که واقعا برای نشست و برخاست محتاج لیفتراک هستم!یه دایره کامل...نه! اشتباه شد...یه کره واقعی به قطر ۱۶۰...نظرت چیه؟ بعد اونوقت فکر و ذکرم هم همش خوردنه!!! دلم جز خمپاره همه جور خوردنی میخواد!!! از آجیل و میوه و شکلات و شیرینی بگیر تا آب دوغ خیار و پیتزا و ساندیچ و آبگوشت و ...
که این سه نقطه آخری بی پایانه! در حالی که وروجک خان بیچاره رو مقصر جلوه میدم در اصل دارم دق دلیمو سر خوردن خالی میکنم...خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه...
تولد نارون نازم هم اومد و رفت و نارون یه سال بزرگتر شد...و هنوز اختلاف ما همون دو ساله!
نارون گلم تولدت همیشه مبارک...امیدوارم همونطور که خودت بزرگتر شدی بخت و اقبالت هم بزرگتر بشه.
الان اول اردیبهشت ماه جلالیه...و به قول شاعر بلبل گوینده بر منابر قضبان...
اردیبهشت از فروردین قشنگتره...فروردین مثه یه نوزاده که هنوز صورتش پف داره و سرش هم کچله! با وجود اینکه دوست داشتنیه ولی اردیبهشت مثه یه نینی ده ماهه خوشگل شوموس گومبولیه(به قول فسقلی) یعنی اردیبهشت ماه زمان دلبری دختر بهاره...اگه آدم بلد باشه خوب ببینه واقعا خدا هیچی کم نذاشته از خوشگلی و لطافت...
بوته های رز
در رقابت زیباتر شدن
و برگها در نهایت تردی و سبزی
چه سبزی نجیبی دارد این اردیبهشت
و آسمان با سخاوت تمام آبیست...
آبی یکدست
و اگر خوب گوش کنی
صدای شکفتن نیازهای زمین را
از اعماق روح خاک پیر میشنوی...
آری بهار در اوج خویش است!




این تصاویر روح نواز تقدیم به تویی که بهار رو دوست داری...