تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها
عشق

 
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه

ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی

تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه

آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم

و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين! "

شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را

بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت

کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم

و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط شبگرد |

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته....

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست

جواب همصداییها پلیس ضد شورش نیست

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره...

همه آزاد آزادن همه بیدرد بیدردن

تو روزنامه نمیخونی نهنگا خودکشی کردن

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و طاغوت

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی

لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

...

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سربه

جهانی رو تصور کن که توش زندان یه افسانه ست

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتشبس

کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم

دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم

بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا

تصور کن تو میتونی بشی تعبیر این رویا

شعر قشنگیه مگه نه؟ ولی از قشنگ بیشتره...کاشکی آدمها همدیگر رو وسیله نمیدونستن...کاش کسایی که عشق رو با الف مینویسن دم از عاشق بودن نمیزدن...کاش برای هم دیوار نمیشدن...کاش پنجره بودن برای هم...کاش تنها راه لذت بردن از زندگی خودخواهی نبود...کاش...
ولی میدونی یه حقیقتی هست که حتی اگه بخوای چشماتو روش ببندی نمیتونی وجودشو کتمان کنی...

 جنگل ما پر از گرگها و روباههاییه که ازت توقع دارن گوسفند سر به راه و مطیعی باشی!!! نه اینکه بخوان باهات رفیق باشن ، نه ! واسه اینکه راحتتر بتونن یه لقمه چپت کنن!!! اگه جفتک بندازی و نذاری تیکه پارت کنن میشی حیوون بده...اه اه اه...میشی قاطر...میشی یابو...ولی تهش یه چیزی هست:اینکه پک و پوز آقا گرگه رو لت و پار میکنی!!!آقا روباهه رو تو دردسر میندازی...
نمیدونم تا کی میشه توی این جنگل زندگی کرد...ولی یه چیزیو خوب میدونم:

آی گرگهای این دنیا...اگر مرا بره ای آرام یافتید...اگر تصمیم به دریدنم گرفتید...یک چیز را بدانید: همه شما در اصل مانند من گوسفندید حتی اگر خون از دندانهای پلید بی رحمتان بچکد...روزی طعمه چنگال بی تردید تقدیر خواهید شد!

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 2:52 قبل از ظهر توسط شبگرد |

سلام

اون دفعه که اومدم نوشتم واقعا عصبانی بودم...یعنی کارد میزدی خونم در نمی اومد...واقعا از اینکه کسی به فسقلی توهین کنه خونم به جوش میاد...فرداشم کارم به بیمارستان کشید که خدا رو شکر به خیر گذشت.امروز رفتیم با فسقلی واسه نی نی وسایل خریدیمفسقلی لباسارو هشتاد بار وا کرد و نگا کرد...هر دفه هم میگه :آخی... ماما فکرشو بکن...نینی جون میخواد اینارو بپوشه 
دارم از خستگی میمیرم...سه ساعتی پیاده روی کردیم که حسابی ناکار شدیم...جاتون خالی شام هم اومدیم خونه ساندویچ ژامبون زدیم تو رگ...الانم پیلته  و فسقلی خوابیدن...یادم باشه یه بار فلسفه این اسم "پیلته" رو واستون توضیح بدم
میگما...همه اینهمه واسه نینیشون نگران میشن یا فقط منم که هی میترسم نکنه چیزیش بشه؟همش نگرانم و غیره...
همش فکر میکنم کم تکون میخوره

 

خنکای صبحگاههای پاییزی یادش به خیر...

لذت ممنوعه خوردن آب با دست!

هجوم بردن سمت صفها...

حرفهای بی سر و ته  ناظم !

خوردن مخفیانه ویفر موزی سر مراسم صبحگاه!

دستهای یخ زده کوچکمان

روپوشهای تمیز اول سال...

و  کلاسهای نمور

با آن نیمکتهای سه نفره درب و داغان

و پنجره های نیمه رنگ زده

و تخته سیاه "سبز"!

هیاهوی بچه ها و برپای مبصر...

کتابهای ورق نخورده...

لذت نوشتن با گچ...

گچ  سفید و لیمویی و صورتی...

درگوشی حرف زدنها و خندیدنهای بی دلیل...

و چه عجیب بود:

واقعا همه اش به پلک زدنی گذشت...

چقدر دلم میخواهد:

دفتر املای تازه ام را خط کشی کنم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط شبگرد |

سلام

 

از تمامی کسانی که وقت ندارند و حوصله هم ندارند تقاضا میشود مطالعه نفرمایند... اینها تنها درد دلهای یک موجود تنها و ناچیز و ...است... وقت نازنینتان را بیهوده هدر ندهید

با تشکر شبگرد

امروز تولد شبگرده...شبگرد! همینطور داره زمان میگذره...شبگرد توی این سالها پیر شده...خیلی پیر! خسته شده! ولی هیشکی متوجه نیست...

نارون مهربونم امروز صبح هنوز گیج بودم وقتی صدای اس ام اس گوشیمو شنیدم...تو برام حرفای قشنگ زدی و احساس خوشحالی کردم...فسقلی هم مدام به پیلته(این اسم جدید شریکمه!) یاد آوری میکرد که امروز تولد مامانه!دوست گلم ،نارون عزیزم بازم بابت اینکه یادم بودی ازت ممنونم...امیدوارم امسال واقعا سال شانس باشه.

تنم بوی زخمه تبر میدهد

و روحم روی دیوار کالبدم

روزها و سالهای زندگی ام را

چوب خط میزند

مثل اسیری مجبور!

و میزند بیست و هفت بهار...

و ناگهان یادم می آید :

که چه تلخ گذشت...

+ نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط شبگرد |

خداوندا اگر روزي بشر گردی ... زحال ما خبر گردي ... پشيمان مي شوي از قصه خلقت ... از اين بودن، از اين بدعت ... خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است ... چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است...

شب از نیمه که میگذرد

کودکی در ذهنم بالغ میشود...

به هزاران افق دور

و آرزوی مصلوب...

به طنین صدایی که درونم زار میزند...

و بارور میشود اندوهم از گرده های این شب مایوس!

چه تلاش بیهوده ایست:

که بخواهی فریادت را

به گوش مردمی برسانی

که در تلاشند صدایت را فراموش کنند....

+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط شبگرد |

سلام

سیزده روز از ۸۷ گذشت...مثل همه روزهایی که بدون هیچ تاملی گذشتن! امسال ما به خاطر نینی کوچولو محدودیات عدیده ای داشتیم...ضمنا جناب شریک که اصولا خروس بی محل هستن هم بنایی مغازه رو توی همین ایام شروع فرمودن و کلنگ زدن! ماری یه دو روزی خودشو دعوت کرد خونه ما و هی مدامم یادآوری میکرد که واسه شکم نیومده ولی کلا از اون دسته آدماییه که وقتی میاد از کار و زندگی میوفتیم...خلاصه که میخواست سیزده شو اینجا به در کنه که اصلا بهش تعارفم نزدیم و دیروز رفت...آخه خداییش حال شنیدن موعظات و خاطرات دست صدمشو نداشتم...دیگه اینکه همه اش به بعضیا بد و بیراه میگه و از خودش تعریف میکنه و از بچه هاش ! و جالب اینجاست که منو چون دستپرورده خودش نیستم اصلا به رسمیت نمیشناسه!!!خوب بگذریم ...

طبق اون روزشمار بالایی ۲۸ هفته رو رد کردیم خدا رو شکر...خدا بقیه شو به خیر کنه!خیلی وحشتناک شدم...این چند وقته به طرز فجیعی گنده شدم! بس که میخورم...ولی الانم که مثلا  سیرم دلم هندونه و گوجه سبز و آلبالو و شاتوت و ....میخواد!
تنها امیدواریم اینه که وقتی وروجک خان وارد دنیای ما میشه تپل و قوی باشه و بعدشم خودم ورزش کنم!!! اگه بشه چی میشه؟؟؟ای خدا یعنی میشه من دوباره به یه سایز استاندارد و قابل قبول برسم؟؟ خداییش دیگه به زور راه میرم...نشستن و پاشدن که جای خود داره...خدا رحم کنه...از فسقلی بگم که طفلکی مثل من زندانیه . واسه خودش تنهایی بازی میکنه و معمولا حوصله اش سر میره...الهی که درد و بلاش بخوره تو سر دشمناش...اگه بدونی چقدر مهربونه...دلش واسه اون خروس وحشی که بهش حمله کرده هم میسوزه!

از زگیل خان بگم که مثه مار چنبره زده رو زندگیمون و شریک جان بی اذنش آب هم نمیخوره... دیشب رفته بودیم الکاتراس زگیل بانو که  طبق معمول تو قیافه بود و اه اه اه...کاشف به عمل اومد که شازدشون ـ پسر بزرگه حضرات ـ با اون کلاهبرداریای نجومی عن قریبه که گیر بیوفته و الانم شریک جان تشریف بردن منزل حضرات واسه رفع و رجوع مشکلاتشون! اونا نمیذارن آب خوش از گلوی ما پایین بره خدا هم آسایش خودشونو سلب میکنه ولی افسوس که حالیشون نیست از کجا دارن میخورن بازم تا اونجایی که میتونن کرم میریزن و آزار میرسونن!خدایا سر این اشرار رو به خودشون گرم کن...قوم ظالمین که میگن همینان...مخصوصا از وقتی متوجه حضور نینی کوچولو شدن که دیگه سنگ تموم گذاشتن از محبت رسانی!!!! همینطور مثه پروانه دورم میچرخن که آب توی دلم تکون نخوره!!! اینا به فسقلی هم رحم نمیکنن با فسقلی یه طوری برخورد میکنن که انگاری مامور مخفی دشمنشونه!فسقلی اومده آویزونم شده که حوصله م سر رفته چیکار کنم؟؟؟؟منظورش اینه که من از پای کامی پاشم اون بشینه؟ نمیذاره بنویسم...رفت کارتون میکی موس رو ببینه ...منم دیگه برم به کارام برسم بای تا بعد...

عجب سیزده به دری!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط شبگرد |

سلام

دو روز از شروع امسال میگذره...یه وقتایی دلم میخواد بلند بلند به زمین و زمان فحش ناموسی بدم...یعنی دهنمو واکنم تا اونجایی که میتونم به عالم و آدم بد و بیراه بگم...اینجور وقتا حس میکنم از خودم متنفرم...انگار که خیلی پوچم...به درد نخورم...واسه فسقلی بیچاره که مامان خوبی نیستم...واسه شریکم که اصلا احساس میکنم یه وصله ناجورم...خوب اینا چیزاییه که واقعا دلم میخواد بگم...به جون خودم اصلا حس و حال هیچی رو دارم...هر چند دلم میخواد این عید نوروز  بی مسمای کذایی لااقل به فسقلی طفلکی خوش بگذره...آخه من چه جور مامانی هستم هاااااااااااااااا؟؟؟؟
بعدشم تازه وقتی وروجک خان بینوا شیطونی میکنه بهش القاب بد میدم...مثلا میگم جفتک قاطری میزنه در حالی که خیلی هم این حرکاتشو دوست دارم با وجود اینکه هروقت میشینم پای کامی شروع میکنه به ناآرومی و بیقراری و لگد اندازی...
شریک فکر میکنه هیمالیا رو فتح کرده که یاد گرفته با اون برنامه حسابداری درپیت مغازه کار کنه!!!فکر میکرد اون زن حسابداره خیلی شاهکار میکنه! اوایل که میگفت طرف استاد کامپیوتره!!! حالا میگه هیچی بارش نبود...خلاصه که هنوزم به من ایمان نیاورده! اصلا درک نمیکنه اینکه یه نفر تو دبیرستان کتاب فیزیک چهارسالشو جلو جلو تنهایی یاد میگرفته یعنی ضریب هوشی طرف از صد بالاتره...فکر میکنه ما هم تو رده خودشیم که واسه فهمیدن هر چرت و پرتی مجبور باشیم شش هفت ساعت به مخمون فشار وارد کنیم!!! نه بالام جان من اگه اراده کنم میتونم همه چیزو بفهمم...ولی اصلا حوصلشو ندارم...یعنی حس میکنم دیگه هیچی ارزش نداره بفرستمش توی مغزم!

اصلا چند ساله مغزمو به حالت تعطیل در آوردم و ازش استفاده نمیکنم! آخه اگه میخواستم از فکرم استفاده کنم که تا حالا باالکل دیووونه شده بودم رفته بود از دست حضرات...برای اینکه بتونی تحملشون کنی باید از یه قسمتایی از استعدادت چشم پوشی کنی...

میخوام یه چن خط شعر بگم...

تا کی باید به جذر و مدی دلخوش بود؟

چرا باورت نمیشود این بازی قاعده ندارد؟

چرا میخواهی سکوتها را با چیزهایی جز صدا بشکنی؟

یا مدام تاریخ دبیرستان را توی ذهنت دوره کنی؟

تا کی میخواهی فرض کنی هنوز زنده ای؟

کمی واقعبین باش...

دنیا دیگر جایی برای دخترکی که میخواست :

روزی بهترین نقاشی دنیا را بکشد ،

ندارد.

+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط شبگرد |