


همه چیز با یک بشور و بساب انتحاری شروع میشود ...مردم با شوق وصف ناشدنی می افتند به جان در و دیوار و... نهایتا باید طبق فرمولی از پیش تعیین شده خانه هایشان دچار برق زدگی از نوع مرضی شود!
که اگر این سنت پسندیده نبود بلکم این ملت غیور در طول سال اندکی منظمتر و پاکیزه تر می بودند!
خلاصه که بعدش به سلامتی میروند چشم بازار را کور میکنند و در ضمن چشم اقوام و خویشان و عزیزان را هم به طریقی...جسارتا صنف فروشنده هم مطلقا ازین بلبشو و شیر تو خر شب عید سوئ استفاده نمیکنند!!!
بعدش در شب خوفناکی تحت عنوان "چهار شنبه سوری" که اخیرا از پانزده بهمن تا پانزده فروردین سال بعد به مدت دو ماه تمدید شده،یک جنگ تمام عیار راه می افتد به عبارتی چهارشنبه سوزی کاملی که نظیرش را هیچ قوم مغولی راه نینداخته اند...میریزنند و میسوزانند و میشکنند و میترکانند و...الغرض اگر نوزادی یا بیمار قلبی یا بانوی بارداری در حوالیتان سراغ دارید سریعا باید قبل از اجرای این مراسم آیینی ترتیب خروج کلهم را از مملکت عزیزمان بدهید!
این از این! برسیم به تحویل سال و سفره هفت سین و غیره: این قصه هم سر دراز دارد و هر کسی میخواهد به نحوی این سنت پهن کردن سفره را توجیه کند ولی اصل قضیه اینست که بالاخره در هر جریانی باید پای یک سفره ای به میان بیاید! چه جشن باشد چه عزا...
خلاصه که سال تحویل میشود و تازه اول بدبختی که به مانند آوارگان از این خانه به آن خانه لشکرکشی کنی و تا سرحد مرگ چای بنوشی و شیرینی نخودچی بلنبانی و موقع ناهار و شام جلدی بیایی خانه و املتی چیزی حواله شکم بدبختت کنی!
این ها قسمت شیرین ماجراست! حکایت از آنجایی مرگبار میشود که با دل و روده نفخ کرده و یک لیست بلند بالا از بزرگترهایی که مجبوری بروی دستبوسشان پای تلویزیون ولو شده ای و دلت هوس یک پیاله آجیل خانه با آرامش و ....کرده که زنگ در به صدا در می آید و یک دسته آپاچی عزیز و نازنین میریزند داخل...باید با میوه و آجیل و شیرینی که به قیمت خون پدرت خریده ای به استقبال بیایی...حضرات بسیار گزیده و به جا تمام پسته ها و بادامها و میوه ها رابه ترتیب قیمت و کمیاب تر بودن به اتمام میرسانند و اگر جزو مهمانهای نیم ساعته باشند شانس آورده ای!!! چون ممکن است پدر خانواده شان بعد از چهل و پنج دقیقه با شرمساری از خانمش سراغ زیر شلواری ماماندوزش را بگیرد که این به معنای حرام شدن یک روز کامل است آن هم توسط کسانی که باید حتما آنها را سالی یکبار ببینی و هیچ ربط و علاقه ای به آنها نداری! این گونه مهمانها دو گروهند:گروهی که به عدس پلو هم راضی هستند و گروهی که اگر مرغ و کباب و فسنجان نخورند روزگارت را سیاه میکنند و معمولا بچه شان از بدو ورود به بابایش اعلام میکند که هوس چه غذایی کرده! احتمالا حقوق ده پانزده روز را باید به شکمشان سرازیر کنید تا رضایت بدهند و البته تا سریال محبوبشان را بعد از صرف غذا و نوشیدن چای بعد از آن تا آخر نگاه نکنند قصد عزیمت به خانه خود را نخواهند داشت!!!...
بعد از اتمام ماجرا و خداحافظی به خانه که نگاه میکنید بقایای تنقلات و غذاها و میوه ها همه جا پاشیده و ظروف کثیف و غیره که احساس خستگی توام با ناامیدی را برایتان به ارمغان می آوردند...با اراده آهنین مشغول خانه تکانی مجدد میشوید و دوباره زندگیتان را به حالت قبل از بحران بر میگردانید و میزها را که کاملا برق انداختید تصمیم میگیرید با همسر گرامی پای تلویزیون ولو شوید و احیانا "حرفهای خوب "بزنید!...تمام بدنتان کوفته شده و نا ندارید تکان بخورید و دارید در حال تماشای فیلم آخر شب چرت میزنید که تلفن به زنگ در می آید...به همسرتان التماس میکنید که بیخیال گوشی را برنداریم ولی او درین مواقع شدیدا پایبند اصول اخلاقی میشود و گوشی را برمیدارد...
و اینبار مهمانهای درجه یک و بی رودر وایسی عزیز هستند که برای شب نشینی خانه شما را انتخاب کرده اند...
این گروه همه گشت و گذارهایشان را میروند و آخر شب هم تشریف میبرند شب نشینی برای سلب آسایش فامیلهای نزدیکترشان!!!
دوباره خانه به همان وضع اولش برمیگردد و در حالی که دارید از خواب میمیرید باید به خاطرات دست دوم و خسته کننده نازنینان گوش فرا دهید و سرویس ارائه کنید...
نهایتا جنازه تان به رختخواب میرسد و در خواب هم وقایع روز را دوره میکنید...
این جریانات مال اوایل تعطیلات بود...عید دیدنی ها که تمام شد به مرحله خلسه میرسید یعنی: به علت اوضاع نامساعد مالی و اتمام اندوخته ها برای وسایل پذیرایی، دیگر بودجه ای برای سفر و تفریحات سالم باقی نمیماند.
پس مجبور میشوید در خانه بمانید و به سریالها و فیلمها دل خوش کنید حالا از انواع مجاز باشد یا غیر مجاز... از آنجایی که زیادی خانواده کنار هم بوده اند انواع مشاجرات به اوج خود میرسد! و البته بحرانهای اقتصادی هم بی تاثیر نیستند در دامن زدن به اختلافات اعضا!
چشم به هم میزنید میبینید سیزده به در معروف از راه رسیده و قریب دو هفته مثلا ایام عیدتان به طرز رقت انگیزی به افتضاح کشیده شده و به پایان میرسد و این در شرایطی است که اگر سیزده خود را خواسته باشید سنتی به در کنید با کوله باری از مقاومتها و حوادث و اوقات تلخیها و ظرف و رختهای نشسته روزتان به اتمام خواهد رسید...
درینجا دلم میخواهد بگویم ایکاش ما هم کمی مثل جوامع پیشرفته اختیار زندگی شخصیمان دست خودمان بود و میتوانستیم اندکی برای تعطیلات تفریحات و برنامه ریزی مورد علاقه مان را داشته باشیم
افسوس که ما در جامعه ای به شدت سنت زده زندگی میکنیم...

منو رها کن ازین فکر تنهایی...تو نرفتی نه! تو هنوزم اینجایی...
داشتم فریادی میساختم برای عید...برای بادبادکها...برای ناقوس...هیچکس نگفته بود من و تو قرار است بدون هم به خاک سپرده شویم... نگفته بودند کسی از عشق ما یادی نخواهد کرد... فریادم مبهوت در امتداد نگاه ناامیدم رنگ باخت... شاید تصنیفی بسازم برای فراموش شدگان ابدی...