


نگاه مسکوت تو عبور را از تخیلم میگرفت
کوچ نشین ذهنم راکد میشد
در مقابل تکلم گنگت زانو میزدم که باز بگو...
و تو بسان سنگی خاموش میشدی...
چرا من نمیفهمیدم
سکوت همیشه هم آبستن کلام نیست؟
سکوت گاهی یعنی هیچ !
یعنی پرده ای بر روی خلا
یعنی ندیدن و نشنیدن و لمس نکردن؟
...انگار ماههاست رفته ام
و کسی کاسه آب معروف را
پشت سرم به آرامش محزون کوچه نپاشیده!
و از زیر قرآن ردم نکرده،
و این یعنی اگر هم برنگردی :
آب از آب تکان نمیخورد
و این یعنی تو میتوانی گم شوی
کسی هم زحمت پیدا کردنت را به خودش ندهد
این یعنی :تو هیچ هم نیستی!
لبه پلکان که مینشینم
لرز عجیبی شانه هایم را فتح میکند
اما همینجا
با همین سرمای قهار
خواهم خوابید
و خواب فرشته های نقره ای و شهر عروسکها را خواهم دید!
خواب تازه ترین نان گندم و گرمترین لحاف صورتی ...
من دیگر از غم تنهاییم "گم" نمیشوم...
الان من دارم از نوشتن لذت میبرم چون در کمال ناباوری عصر دیروز طی یک عمل انتحاری رفتم و از اولین مغازه وسایل جانبی کامپیوتر یه کیبورد خریدم!!!!
انگار دارم خواب میبینم شبیه دوران بچگی که مثلا خواب میدیدم دارم به یه کیک شکلاتی نزدیک میشم و دقیقا وقتی میخواستم ببلعمش با صدای غرغر مادر بزرگه وارد دنیای حقیقت میشدم...میترسم همه اینا خواب باشه
ولی از شما چه پنهون تایپم به حد تهوع آوری ضعیف شده و باید یه ساعت روی کیبورد ـ چه کلمه شهوت انگیزی
ـ دنبال حروف بگردم.
از وقتی به نارون گفتم از سبک میمون خوشم اومده دچار وسواس مرضی شدم...انگار یه فوبیای احمقانه نسبت به تقلید پیدا کردم! ولی خوب میشم این مثل روز روشنه...دارم توی یه دفترچه کهنه جلد قرمز روی پروژه استاد نارون، جون میکنم!حقیقتش دلم نمیخواد پیشش کم بیارم...اون کارش درسته...همه کاراش اصولیه...اونوقت من برعکس همه کارام آبگوشتی و الابختکیه !!!
دلم میخواد الکی بنویسم...هرچی میخواد باشه فقط انگشتامو روی دکمه هاش بازی بدم و لذت ببرم از این کار انگار دارم طبق بازیهای روتین دوران طفولیت حسابداری میکنم اونم با اون ماشین حساب عهد عتیق بابام که خودم خرابش کردم تا بذارن باهاش بازی کنم.
دیروز یه کتاب هم در مورد مفاهیم نقاشی کودکان خریدم که با خوندنش فهمیدم فسقلی تحت تاثیر اقتدار "مادر"قرار داره...این خیلی بهم چسبید. بعدشم فهمیدم که خیلی تو عالم فانتزی خودش سیاحت میکنه و زیاد تابع عقل و منطق نیست که اینم ژنتیکیه و به مادر عزیزش کشیده![]()
این مدتی که با موس کار میکردم خیلی موضوعها به ذهنم میرسید که اون مدلی مجال عرض اندام نبود ولی حالا موضوع کم آوردم فعلا مینویسیم که نوشته باشیم...انگار از یه سلول انفرادی بوگندوی تاریک آزاد شدم و دست و پامو گم کردم...یکی بگه من راجع به چی بنویسم که خدا رو خوش بیاد؟؟؟؟
نظرتون راجع به اون سریال مصدق قهوه ای کن "پدرخوانده" چی بود؟ من اولش که تبلیغشو دیدم فکر کردم در مورد مافیا و ایناست ولی بعدش که نشستم و وقت نازنینمو به پاش ریختم دیدم نه بابا قضیه بغرنج تر از این حرفاست! یاد اون پیر مرد اطوکشیده غمگینی افتادم که اکثرا سر راه مدرسه میدیدیمش و مریم "رفیق فابریک دوران نوجوانی" میگفت این آقا اسمش دکتر مصدقه...پسرهمون مصدق کتاب تاریخ... چشم منم ناخود آگاه دنبال دوقلوی اسرار آمیزش "کاشانی" میگشت
حالا این سریاله میگه آقا جریان خفن تر از اون خزعبلات کتاب تاریخه...مصدق پینوکیو بوده و اون یکی همون "جینا"ی معروف که میخواست پینوکیو رو سر عقل بیاره ! ولی پینوکیوی نادان همش گول گربه نره و روباه مکار ـ زاهدی ـ رو میخورد!!!
واقعا مهمه کی نفتو ملی کرده؟ یا مثلا توی دادگاه لاهه چه پدری ازش در اومده و غیره تا طلای سیاهو مثه یه مدال افتخار بندازه گردن ایران خانوم؟؟؟؟
مهم اینه که توی این سریاله پینوکیو خیلی سر به هوا و بازیگوشه و منطقش در حد یه پسر بچه سه ساله ست!
بعد همه ایران روی انگشت کوچیکیه شاپور ریپورتر میچرخیده! ضمنا تنها کسی که پیر میشه جناب اسدا... علمه که پدر و پسر امیر سلیمانی زحمت بازی آبدوغ خیاریشو کشیدن ولی کاش این بابا هم مثه بنی صدر با لباس زنونه متواری میشد اونوقت کمند خانوم امیر سلیمانی هم بیکار نمیموند!!!
شاهش هم که در کمال تعجب رضا بنفشه خواه نبود! لابد دیده همیشه محتاج بازی نقش شاهش هستن تاقچه بالا گذاشته کارگردانه هم با تکیه بر ید طولای اسکندری در گریم
این بابا جدیدرو که اسمش یادم نیست جاش علم کرده...اینا مهم نیست،مهم اینه که "مصدق" خوب قهوه ای شد!![]()
فکر کنم زیادی روده درازی کردم و بیانات صدمن یه غازم کم کم داره گندش در میاد...تا خودمو بیشتر از این بی آبرو نکردم رخصت!!! بای
میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه. تلاش میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین. یكیشون قبول میكنه و میمیره. اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی. بالاخره میرسه بالا. همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده. روی كاغذ مینویسه: دوستان از اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم.
پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم
الان فسقلی یه حرفایی زد که جای شاخم داره میخاره
...چند روزه گیر داده:شناسنامه شو عکسدار کنیم
...
من هی میگم: توکوچولویی
بزرگ شدی عکسدار میشه!
حالا الان که من در حال وبگردی بودم رفته دفتر چه بیمه شو ورداشته میگه:مامانی این چیه منه؟
من:دفترچه بیمه ته!
فسقلی:این چرا عچس ـ عکس ـ داره؟
من(با حالتی متفکرنه):خوب باید داشته باشه...که شناخته بشی.
فسقلی:پس چرا شناسنامم عچس نداره؟
من:مامان جون قانونشه این باید عکس داشته باشه ولی اون نه!
فسقلی با کلافگی:اه اه ....گانونش-قانون- واسه چیه؟واسه همه چی گانون گانون!...کاش کی این"گانون" وجود نداشت ما از شرش راحت بودم!
خندیدم...جوابی نداشتم بدم
ولی ته دلم واسه اینکه هر چرندی رو که اسمش قانون باشه بی دلیل قبول نمیکنه کلی تحسینش کردم
خب راست میگه دیگه!واسه هر چرتی یه قانون بیدلیل به دردنخور دست وپاگیر!
خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنه
آخر الزمونه دیگه چی بگم؟![]()
اولا که تا اطلاع ثانوی بیخیال شک و شبهه
نارون طفلکی ناز من:پستت آموزنده بود
ولی متاسفانه نرود میخ آهنین در سنگ! یا به عبارتی:تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است!![]()
جمعه ست باز
...فسقلی تصمیم گرفته اعصابمو شخم بزنه
...الانم داره نهایت پشتکار و تلاششو به خرج میده
که نذاره با تمرکز بنویسم.![]()
هرچند اگه میذاشت بازم چیز درست و حسابی نمینوشتم
. اییییییی جوونی کجایی که یادت بخیر
!
گذشت اون روزی که کلمات توی دستام حکم سنگ یه قل دوقل رو داشتن و باهاشون عشــقبازی میکردیم مبســوط!![]()
حالا تا میام بنویسم افکار خاله زنکی و غیره مثه قوم تاتار هجوم میارن و تاراج میکنن این ذهن درهم و برهم مارو....![]()
جناب شریک در خواب ناز به سر میبرن
و خدا میدونه کی بیدارشن و داد و هوارشون بابت تنبلی و شلخته بازی بنده و کن فیکون بودن آشپزخانه و ناهار درست نکردن
و ظرفهای کپک زده دیشب تا حالا دربیاد
!
پس ما را از نوشتن مطالب خوب و باارزش معذور بدارید که جونم درخطره!![]()
دفعه بعد که بیام یه مطلب خوب میزارم...به شرافتم قسم قول میدم ....![]()
پس خداحافظ تا بعد.
ادامه...شب همانروز :
سلام هوا کاملا تاریک شده!
از خودم...از فضولای اطرافم...از اون حسودای افاده ای منفور...از روزای جمعهای که---ده میشه توش...از غروبای دلگیر غریب این شهر مسخره...از ثانیه هایی که با دلهره و ترس از حیوونای خبیثی که اسم خودشونو آدم گذاشتن و به خودشون حق میدن هر غلطی دلشون میخاد بکنن و کله گنده فضولشون همیشه وسط زندگی آدم باشه ؛میگذره...متـــــــنفّرم!!!![]()
نمیدونم !حق یه زن از زندگی جز حد حیوانی نیازها و فداکاری کردنهای بی مورد و زاد و ولد ....نیست؟
نمیتونه واسه۱۰ دقیقه ی خودش تصمیم بگیره؟
اصلا یعنی چی؟نگران همه باش .به همه برس . حرف هر ننه قمر احمقی رو گوش کن.به هر گوسفند نفهم بیسواد ابلهی احترام بذار...از خیر آرزوها و دلخوشیات بگذر...خودتو بزن به بیخیالی که گوش و کنایه هاشونو به شریکت انتقال ندی و مثلا زندگی مشترکو حفظ کنی...ته تهش واست قیافه بگیرن و از همه چیزت ایراد درآرن و بشینن بلانسبت گ... بزنن به اعصابت؟
آخه که چی بشه؟که به "پای" هم پیر شین؟فعلا که ما تکی داریم به "جای" همه پیر میشیم...اینا جمیعا دارن روز به روز جوونتر میشن!
زگیل خان
دو سه سال از خدا کوچیکتره
...بیا ببین چه روحیه ای داره!
عیال مربوطه ش دنبال آرایشگر خوب میکوبه تا کجا میره که پشم و پیلای پک و پوزشو یه جوری بند بندازن که شکل سیندرلا بشه!!!![]()
دختراشون که بعد از عمل دماغ
نفری سه کیلو و نیم وزنشون پایین رفت
! و به هزار ضرب و زور فوق دیپلم تشتک سازی آزاد علی آباد کتول قبول شدن
!حالا احساس باکلاسیشونو با تریلی هیجده چرخ نمیشه حمل کرد!![]()
شریکم که سرشو میزنی...دمشو میزنی میره پابوسی حضرات که دل تنهاییشونو تازه کنه!![]()
غرض از نوشتن این مطالب اینکه سگ ب... به هیکل هرچی عوضی فضول ایرلندی![]()
نمیدونم این کجاش روزنه ای به خود مقدس بود؟ ![]()
ولی در کل تخلیه شدیم و حرصمان اندکی فروکش کرد و ارزشش را داشت!![]()
فکرم خیلی خرابه!![]()
به جناب شریک مشکوکم![]()
...طبق شواهد و قرائن
...با بهره گیری از حس ششم قوی و هوش سرشار خدادادی ام
؛مطمئنم یه کاسه نفرت انگیزی زیر نیم کاسه مسخره شه
!!!
تصمیم دارم در اسرع وقت تحقیقات پیگیر و دامنه دارمو شروع کنم.![]()
منو که میشناسی؟
خدا به دادش برسه!![]()
شاید مجبور بشم به عوامل مخفی دستور بدم نسخه حضرت والارو بپیچن
!![]()