تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها
سلام
تصور کن یه روز جمعه که دیشبش تا ساعت 3 با فسقلی بازی کامپیوتری کردی ساعت 8 صبح به ضرب و زور جناب شریک از خواب بیدار میشی و علیرغم درد وحشتناک در چهارستون بدن تصمیم میگیری "امروز روز خوبی باشه" و از اینکه سایه سنگین زگیل خان و عناصر وابسته روی سرمون نیست نهایت بهره برداری رو خواهم کرد!
بعد در حال سرو صبحانه به شریک اعلام میکنی که میخوام برم با فسقلی خرید و پیاده روی و غیره ! شریک هم به جهت رفع مزاحمت و غرغرت که آی حوصله ام سر میره و جمعه برای کار نیست و روز تفریح و استراحته اجازه ملوکانه صادر میکنه!
بلافاصله بعد از خروج شریک فسقلی رو بیدار میکنی و صبحانه شو میدی و می افتی به جون خونه که خیالت از جانب نظافت و ناهار و... راحت باشه.
کامل که به وظایفت عمل کردی دست فسقلی رو میگیری و زیر بارون _ این دیگه نهایت شانسه که بارون هم دقیقا باید همون موقع شدید تر بشه _ میکوبی و میری بیرون !
اولش سعی میکنی بارش لجوجانه بارون رو ندیده بگیری ولی بعد نظرت تغییر میکنه و با یه خرید جزئی سر و ته قضیه رو ماست مالی میکنی و سر خرو کج میکنی سمت خونه.
میای با شریک پول پرستت ناهار میخوری و اون از اونجایی که نسبت به مادیات سیرمونی نداره باز میره نوندونیشو باز میکنه!!!
حالا تو میمونی و فسقلی که نمیذاره بشینی پای کامپیوتر! و تلویزیون با چند تا کانال بی مصرف... باخودت فکر میکنی عیب نداره بذار این "مجموعه یک مشت پر الاغ" رو ببینم اما خوب که عقت میگیره ازش همونجا بغل بخاری خوابت میبره...
فسقلی در حال بازی کامپیوتریش وسط خوابت هی میاد داد و هوار میکنه که مامان جون من بردم...مامان جون باختم و الخ
خوابتم حسابی سگی میشه...به فسقلی التماس میکنی که گزارش برد و باختشو بذاره واسه بعد...فسقلی که توجیه شد تصمیم میگیری یه نیم ساعتی عمیق بخوابی! همین که میاد خوابت عمیق شه تلفن زرت و زرت شروع میکنه به زنگیدن!!!
صدای شریک از اونور خط میگه شماره تلفن فلانی رو از دفتر تلفن بده! وقتی داری دنبالش میگردی صدای زگیل خان مثه سنفونی (Scherzo) بتهوون داره پس زمینه صدای شریک عرض اندام میکنه...شماره ای از جناب زهر مار نژاد پیدا نمیکنی ...ولی خاصیتش اینه که خیالت راحت میشه که به سلامتی زگیل خان نزول اجلاس فرمودن و هر آن هم ممکنه مثل بلا نازل بشن سرت و مجبور شی هر چی میوه خریدی بریزی تو خیک ایشون...
القصه الان که در خدمتتون هستم دارم فکر میکنم بقیه امروز چه جوری قراره نابود بشه؟
از اونجایی که فسقلی هم شدیدا به پای کامپیوتر نشستن بنده آلرژی دارن مدام سعی میکنن موش بدوونن و نذارن یه کم بدینوسیله تمدد اعصاب کنیم.
ساعت از هفت و نیم گذشته...باید دست به دعا برداریم که اولا زگیل خان به دلش بیفته سراسیمه پشت فرمون اوتولش بشینه و رفع زحمت کنه ثانیا عالیجناب شریک متحول بشه و از خیر چندرغاز مال دنیا بگذره و دیگه کرکره رو بکشه پایین بیاد به دل مجروح من و فسقلی برسه...
به امید اینکه الباقی امروز کمی بهتر شود بای
+ نوشته شده در جمعه 26 بهمن1386ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط شبگرد |

گاهی به نگاه دورگه مادرم می اندیشم شاید هم به فداکاری یونولیتی اش! و اینکه دو سال شیرم داد! و اگر تب میکردم غصه اش میگرفت و حتما هرگز آرزو نداشت که مرا دک کند!!! و مادربزرگ بانوی ساکت اساطیری... حتما دوستم داشت!!! و اگر یادآوری میکرد زاید بودنم را لابد نوبرانه خیرخواهی اش اندکی گس بود! هرچند: کذب محض بود میلاد خوش یمن من شادی پروانه ای آنها بازیگوشیهای قانونی کودکی ام ... آغوشهای بازسازی شده لبخندهای مجاز! *** و من بلوغم را مخفیانه به دندان میکشیدم و کودکی را لای جلد دفتر مثلثات استتار کرده بودم و در ذهنم به ساندویچ نیمه کاره نازلی گاز میزدم و کوکاکولای خنکش را جرعه جرعه میفهمیدم و سربر شانه مرطوب انباری ته حیاط "اشک یتیم"میریختم و دلم هوای لقمه ای از دست مادر داشت اینکه کسی برای نان و پنیرم کنتور نیندازد! و برای قدیسه ماندنم خونم را به شیشه نگیرد... کاش موسیقی و سرخاب و عاشق شدن حرام نبود یادش بخیر... دوسال تمام مردد بودم برای گذاشتن جسورانه یک شاخه گل سرخ در یک پوتین سربازی ناشناس و دو سال تمام برای "عاشق شدن"نقشه میکشیدم! و دوسال تمام... جسارتم را استخاره میکردم و همیشه نگاه غضب آلود میر غضبهای دلسوز یادم میآمد و از عاشقی منصرف میشدم *** ...هنوز هم خجالت میکشم از اینکه روزی بالغ شده ام! و هنوز قدیسه ای اجباری هستم!
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط شبگرد |

مینشستم لبه پلکان ...

نگاه مسکوت تو عبور را از تخیلم میگرفت

کوچ نشین ذهنم راکد میشد

در مقابل تکلم گنگت زانو میزدم که باز بگو...

و تو بسان سنگی خاموش میشدی...

چرا من نمیفهمیدم

سکوت همیشه هم آبستن کلام نیست؟

سکوت گاهی یعنی هیچ !

یعنی پرده ای بر روی خلا

یعنی ندیدن و نشنیدن و لمس نکردن؟

 

...انگار ماههاست رفته ام

و کسی کاسه آب معروف را

پشت سرم به آرامش محزون کوچه نپاشیده!

و از زیر قرآن ردم نکرده،

و این یعنی اگر هم برنگردی :

آب از آب تکان نمیخورد

و این یعنی تو میتوانی گم شوی 

 کسی هم زحمت پیدا کردنت را به خودش ندهد

این یعنی :تو هیچ هم نیستی!

لبه پلکان که مینشینم

لرز عجیبی شانه هایم را فتح میکند

اما همینجا

با همین سرمای قهار

خواهم خوابید

و خواب فرشته های نقره ای و شهر عروسکها را خواهم دید!

خواب تازه ترین نان گندم و گرمترین لحاف صورتی ...

من دیگر از غم تنهاییم "گم" نمیشوم...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط شبگرد |

سلام

الان من دارم از نوشتن لذت میبرم چون در کمال ناباوری عصر دیروز طی یک عمل انتحاری رفتم و از اولین مغازه وسایل جانبی کامپیوتر یه کیبورد خریدم!!!!

انگار دارم خواب میبینم شبیه دوران بچگی که مثلا خواب میدیدم دارم به یه کیک شکلاتی نزدیک میشم و دقیقا وقتی میخواستم ببلعمش با صدای غرغر مادر بزرگه وارد دنیای حقیقت میشدم...میترسم همه اینا خواب باشهولی از شما چه پنهون تایپم به حد تهوع آوری ضعیف شده و باید یه ساعت روی کیبورد ـ چه کلمه شهوت انگیزیـ دنبال حروف بگردم.
از وقتی به نارون گفتم از سبک میمون خوشم اومده دچار وسواس مرضی شدم...انگار یه فوبیای احمقانه نسبت به تقلید پیدا کردم! ولی خوب میشم این مثل روز روشنه...دارم توی یه دفترچه کهنه جلد قرمز روی پروژه استاد نارون، جون میکنم!حقیقتش دلم نمیخواد پیشش کم بیارم...اون کارش درسته...همه کاراش اصولیه...اونوقت من برعکس همه کارام آبگوشتی و الابختکیه !!!
دلم میخواد الکی بنویسم...هرچی میخواد باشه فقط انگشتامو روی دکمه هاش بازی بدم و لذت ببرم از این کار انگار دارم طبق بازیهای روتین دوران طفولیت حسابداری میکنم اونم با اون ماشین حساب عهد عتیق بابام که خودم خرابش کردم تا بذارن باهاش بازی کنم.

دیروز یه کتاب هم در مورد مفاهیم نقاشی کودکان خریدم که با خوندنش فهمیدم فسقلی تحت تاثیر اقتدار "مادر"قرار داره...این خیلی بهم چسبید. بعدشم فهمیدم که خیلی تو عالم فانتزی خودش سیاحت میکنه و زیاد تابع عقل و منطق نیست که اینم ژنتیکیه و به مادر عزیزش کشیده

این مدتی که با موس کار میکردم خیلی موضوعها به ذهنم میرسید که اون مدلی مجال عرض اندام نبود ولی حالا موضوع کم آوردم فعلا مینویسیم که نوشته باشیم...انگار از یه سلول انفرادی بوگندوی تاریک آزاد شدم و دست و پامو گم کردم...یکی بگه من راجع به چی بنویسم که خدا رو خوش بیاد؟؟؟؟

نظرتون راجع به اون سریال مصدق قهوه ای کن "پدرخوانده" چی بود؟ من اولش که تبلیغشو دیدم فکر کردم در مورد مافیا  و ایناست ولی بعدش که نشستم و وقت نازنینمو به پاش ریختم دیدم نه بابا قضیه بغرنج تر از این حرفاست! یاد اون پیر مرد اطوکشیده غمگینی افتادم که اکثرا سر راه مدرسه میدیدیمش و مریم "رفیق فابریک دوران  نوجوانی" میگفت این آقا اسمش دکتر مصدقه...پسرهمون مصدق کتاب تاریخ... چشم منم ناخود آگاه دنبال دوقلوی اسرار آمیزش "کاشانی" میگشت
حالا این سریاله میگه آقا جریان خفن تر از اون خزعبلات کتاب تاریخه...مصدق پینوکیو بوده و اون یکی همون "جینا"ی معروف که میخواست پینوکیو رو سر عقل بیاره ! ولی پینوکیوی نادان همش گول   گربه نره و روباه مکار ـ زاهدی ـ رو میخورد!!!

واقعا مهمه کی نفتو ملی کرده؟ یا مثلا توی دادگاه لاهه چه پدری ازش در اومده و غیره تا طلای سیاهو مثه یه مدال افتخار بندازه گردن ایران خانوم؟؟؟؟
مهم اینه که توی این سریاله پینوکیو خیلی سر به هوا و بازیگوشه و منطقش در حد یه پسر بچه سه ساله ست!
بعد همه ایران روی انگشت کوچیکیه شاپور ریپورتر میچرخیده! ضمنا تنها کسی که پیر میشه جناب اسدا... علمه که  پدر و پسر امیر سلیمانی زحمت بازی آبدوغ خیاریشو کشیدن ولی کاش این بابا هم مثه بنی صدر با لباس زنونه متواری میشد اونوقت کمند خانوم امیر سلیمانی هم بیکار نمیموند!!!
شاهش هم که در کمال تعجب رضا بنفشه خواه نبود! لابد دیده همیشه محتاج بازی نقش شاهش هستن تاقچه بالا گذاشته کارگردانه هم با تکیه بر ید طولای اسکندری در گریم این بابا جدیدرو که اسمش یادم نیست جاش علم کرده...اینا مهم نیست،مهم اینه که "مصدق" خوب قهوه ای شد!

 

فکر کنم زیادی روده درازی  کردم و بیانات صدمن یه غازم کم کم داره گندش در میاد...تا خودمو بیشتر از این بی آبرو نکردم رخصت!!! بای

+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط شبگرد |

 يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده می چرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن وخوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى كنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه كنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى
+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط شبگرد |


 یك داستان:

میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه. تلاش میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین. یكیشون قبول میكنه و میمیره. اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی. بالاخره میرسه بالا. همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده. روی كاغذ مینویسه: دوستان از اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم. 

پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم

 

 

+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط شبگرد |

سلام

الان فسقلی یه حرفایی زد که جای شاخم داره میخاره...چند روزه گیر داده:شناسنامه شو عکسدار کنیم...

من هی میگم: توکوچولوییبزرگ شدی عکسدار میشه!

حالا الان که من در حال وبگردی بودم رفته دفتر چه بیمه شو ورداشته میگه:مامانی این چیه منه؟

من:دفترچه بیمه ته!

فسقلی:این چرا عچس ـ عکس ـ داره؟

من(با حالتی متفکرنه):خوب باید داشته باشه...که شناخته بشی.

فسقلی:پس چرا شناسنامم عچس نداره؟

من:مامان جون قانونشه این باید عکس داشته باشه ولی اون نه!

فسقلی با کلافگی:اه اه ....گانونش-قانون-  واسه چیه؟واسه همه چی گانون گانون!...کاش کی این"گانون" وجود نداشت ما از شرش راحت بودم!

خندیدم...جوابی نداشتم بدمولی ته دلم واسه اینکه هر چرندی رو که اسمش قانون باشه بی دلیل قبول نمیکنه کلی تحسینش کردم خب راست میگه دیگه!واسه هر چرتی یه قانون بیدلیل به دردنخور دست وپاگیر!

خدا آخر عاقبت همه رو بخیر کنهآخر الزمونه دیگه چی بگم؟

+ نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 7:42 بعد از ظهر توسط شبگرد |

سلام

اولا که تا اطلاع ثانوی بیخیال شک و شبهه

نارون طفلکی ناز من:پستت آموزنده بود ولی متاسفانه نرود میخ آهنین در سنگ! یا به عبارتی:تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است!

جمعه ست باز...فسقلی تصمیم گرفته اعصابمو شخم بزنه...الانم داره نهایت پشتکار و تلاششو به خرج میده که نذاره با تمرکز بنویسم.

هرچند اگه میذاشت بازم چیز درست و حسابی نمینوشتم. اییییییی جوونی کجایی که یادت بخیر!
گذشت اون روزی که کلمات توی دستام حکم سنگ یه قل دوقل رو داشتن و باهاشون عشــقبازی میکردیم مبســوط!

حالا تا میام بنویسم افکار خاله زنکی و غیره مثه قوم تاتار هجوم میارن و تاراج میکنن این ذهن درهم و برهم مارو....

جناب شریک در خواب ناز به سر میبرن و خدا میدونه کی بیدارشن و داد و هوارشون بابت تنبلی و شلخته بازی بنده و کن فیکون بودن آشپزخانه و ناهار درست نکردن و ظرفهای کپک زده دیشب تا حالا دربیاد!

پس ما را از نوشتن مطالب خوب و باارزش معذور بدارید که جونم درخطره!

دفعه بعد که بیام یه مطلب خوب میزارم...به شرافتم قسم قول میدم ....

پس خداحافظ تا بعد.

ادامه...شب همانروز :

سلام هوا کاملا تاریک شده!
از خودم...از فضولای اطرافم...از اون حسودای افاده ای منفور...از روزای جمعهای که---ده میشه توش...از غروبای دلگیر غریب این شهر مسخره...از ثانیه هایی که با دلهره و ترس از حیوونای خبیثی که اسم خودشونو آدم گذاشتن و به خودشون حق میدن هر غلطی دلشون میخاد بکنن و کله گنده فضولشون همیشه وسط زندگی آدم باشه ؛میگذره...متـــــــنفّرم!!!

نمیدونم !حق یه زن از زندگی جز حد حیوانی نیازها و فداکاری کردنهای بی مورد و زاد و ولد ....نیست؟
نمیتونه واسه۱۰ دقیقه ی  خودش تصمیم بگیره؟

اصلا یعنی چی؟نگران همه باش .به همه برس . حرف هر ننه قمر احمقی رو گوش کن.به هر گوسفند نفهم بیسواد ابلهی احترام بذار...از خیر آرزوها و دلخوشیات بگذر...خودتو بزن به بیخیالی که گوش و کنایه هاشونو به شریکت انتقال ندی و مثلا زندگی مشترکو حفظ کنی...ته تهش واست قیافه بگیرن  و از همه چیزت ایراد درآرن و بشینن بلانسبت گ... بزنن به اعصابت؟

آخه که چی بشه؟که به "پای" هم پیر شین؟فعلا که ما تکی داریم به "جای" همه پیر میشیم...اینا جمیعا دارن روز به روز جوونتر میشن!

زگیل خان دو سه سال از خدا کوچیکتره...بیا ببین چه روحیه ای داره!

عیال مربوطه ش دنبال آرایشگر خوب میکوبه تا کجا میره که پشم و پیلای پک و پوزشو یه جوری بند بندازن که شکل سیندرلا بشه!!!

دختراشون که بعد از عمل دماغ نفری سه کیلو و نیم وزنشون پایین رفت! و به هزار ضرب و زور فوق دیپلم تشتک سازی آزاد علی آباد کتول قبول شدن!حالا احساس باکلاسیشونو با تریلی هیجده چرخ نمیشه حمل کرد!

شریکم که سرشو میزنی...دمشو میزنی میره پابوسی حضرات که دل تنهاییشونو تازه کنه!

غرض از نوشتن این مطالب اینکه سگ ب... به هیکل هرچی عوضی فضول ایرلندی

نمیدونم این کجاش روزنه ای به خود مقدس بود؟
ولی در کل تخلیه شدیم و حرصمان اندکی فروکش کرد و ارزشش را داشت!

 

+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط شبگرد |

سلام

فکرم خیلی خرابه!

به جناب شریک مشکوکم...طبق شواهد و قرائن...با بهره گیری از حس ششم قوی و هوش سرشار خدادادی ام؛مطمئنم یه کاسه نفرت انگیزی زیر نیم کاسه مسخره شه!!!

تصمیم دارم در اسرع وقت تحقیقات پیگیر و دامنه دارمو شروع کنم.

منو که میشناسی؟ خدا به دادش برسه!

شاید مجبور بشم به عوامل مخفی دستور بدم نسخه حضرت والارو بپیچن!

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط شبگرد |