


امروز جمعه ست...اصلا نمیدونم راجع به چی بنویسم؟
تا شب من و فسقلی تنهاییم![]()
دیشب رفتیم خونه خاله یه جوری حرف میزد
...فکر کنم توی سونو دیده نینی دختره
!مثلا داشت ذهن منو آماده میکرد
!
من احمقم توی راه برگشت برداشتمو به شریک خرم گفتم
...برخوردش مشمئز کننده بود...بعدشم همش بداخلاقی میکرد
...توی خونه هم به زور منو فرستاد مطبخ که ظرفارو بشورم
....تو اون سرمای گدا کُش منفی پنجاه درجه
....صبحم باز به رفتارای فاشیستیش ادامه داد
...شب از ناراحتی خوابم نبرد
تا ساعت سه نصفه شب بیدار موندم
کفرم بالا اومده!حالا خوبه من بدبخت از اولش با طرح توسعه ایشون مخالف بودم
و خودش کلید کرده بود الّا بلا بچه میخوام![]()
خلاصه صبح که مادر مرده داشت میرفت
اومد عذر خواهی کرد از دلم درآره
ولی من واقعا دلم شکسته
آخه رفتار دیشبش خیلی توهین آمیز بود.![]()
الانم با اون زگیل خان نکبت
تشریف بردن تهران مثلا "عذاداری" ولی اصل قضیه نذری خورون و اینا
...آخه اون زگیل خان ملحد معلوم الحال رو چه به مذهب و این حرفا؟؟؟
خوب بگذریم تسلیت میگم به همگی این ایام رو...
عالیجناب نارون میشه از زندگی مخفیانه دست برداری و علنی بیای گندمزارت یه شخمی...بذری... آبی... مترسکی ...چیزی بذاری...اینقد خودتو محدود نکن...آزادانه بنویس
...مزه نوشتن به آزادیشه...وگرنه آدم حس میکنه مجبوره...اونوقت دیگه لذتی نداره....داره؟؟
بابا این پروژه مداد زغالی که بدتر دست و پای تو رو بسته! take it easy![]()
فسقلی حوصله ش سر رفته...آخه تلویزیونم هیچی نداره!طفلی از صبح هشتاد بار این کارتون جدیدشو نگا کرده
.
دیگه روده درازی بسه بای
میدونم نارون شاکی میشه از اینکه من پراکنده نویسی میکنم.
ولی چاره چیه؟من وقتی نوشتنم میگیره دلم میخواد آزاد باشم و هرچی دوس دارم بنویسم میفهمی که؟![]()
امروز صبح حیاط کاملا با برف استتار شده بود! بیچاره خروسه صداش در نمیاد!همه چیز سپید...
نیومدم اینا رو بنویسم...اومدم بگم:صاحب صدایی که همه بچگی های دورمو پر کرده بود ازین دنیا کوچ کرد...حمید عاملی...آی بچه های خوبم...نوگلای محبوبم...صدایی که وقتی مامان طبق معمول سرش توی کتاب و درسش بود منو از تنهایی در میآورد...میبرد به سرزمین قصه ها...انقدر دور که فراموش میکردم چقدر تنهام...خاله سوسکه جون میگرفت و عروس آقا موشه میشد...کدو قلقله زن با زرنگیاش کلی هیجانزده ام میکرد...
خدا رحمتش کنه...چه صدای مهربونی داشت...همیشه فر میکردم پدرمه که داره برام قصه میگه...
روحش شاد

و لم دادن بغل بخاری...صدای مبهم رادیو که دیگه مهم نیس چی میگه! عطر دیوونه کننده قرمه سبزی و برنج ایرانی که انگار روح آدمو نوازش میده !مامان باز داره سنگ تموم میزاره...صدای زمزمه ننه(خدابیامرز) که داره قرآن میخونه...و زنگ در...شادی اومدن خاله اینا
نمیتونم ادامه بدم...فقط غوطه ور میشم تو اون روزا...برف چه معجزه ای بود...کاج وسط حیاط میشد عینهو کاج کریسمس!ته سفره رو که میتکوندی وسط باغچه ضیافتی میشد واسه گنجشکای تپل مپل!
اونوقت مینشستی لب هره بغل پنجره وسرتو میچسبوندی به شیشه و زل میزدی به حیاطی که عروس شده بود انگار ...شیشه که از نفست بخار میکرد روش شعار مینوشتی! خداییش عمر آدم چه الکی میگذره!یهو چشم وامیکنی میبینی دیگه اصلا بچه نیستی...مگه نه؟.gif)
![]()