تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها
مثل همیشه سلام!

 

 

سپرده بودم برایم ستاره بچینند...

وبیاورند دم در

من اما زیر سایه سنگین انتظار

خوابم برد

و خواب ماندم

و صدای زنگ در را نشنیدم

از خواب که پریدم با صدای پای تارتنک؛

بدجوری صبح شده بود!

فکر کنم ستاره های سفارشی ام را

آسمان طلاکوب صبح

با خود به دور دستها برده باشد!

 من  نشانی "دوردستها"را نمیدانم...

شاید دیگر هیچ نمیدانم!

نمیدانی چقدر دلم باران میخواهد؟

و بوی خاک نمزده آمیخته با عطر بکر پونه ها و دود هیزم!

غروب یادم بینداز:

برایت نان روغنی درست کنم

با چای حتما میچسبد!

 

من عاشق آتیش هیزمم...دودش...گرماش ...دلم میخواد همیشه ازش یاد کنم ....

+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط شبگرد |

سلام!

این یه پست موقتیه!

دو روز دیگه اگه برگشتم پاکش میکنم.ولی میخوام همینجا یه چیزایی رو به خودم یاد آوری کنم...

دارم فسقلی رو میبرم بیمارستان ؛ فردا وقت عملشه...الانم نخوابیدم که خوابه سنگین نشه و دیر کنیم.

 اول از ساده ترین چیز شروع میکنم که به چیزای واهی امید نبندی و انتظار بیخودی نداشته باشی:

۱ـ داری به یه بیمارستان دولتی میری پس منتظر وحشتناکترین رفتارا باش.
۲ـ اون کسی که داره میبردتون هیچ مسئولیتی نداره :در حد یه غریبه...ازش انتظار درک و همدلی نداشته باش!
۳ـ اگه فکر کردی به هرچی احتیاج داری غول چراغ فراهمش میکنه کور خوندی!
۴ـ مطمئن باش این خونه وقتی نیستی دربست تحت سیطره اجانبه!
۵ـ خودتو فراموش نکن...هیشکی مجبور نیست به فکرت باشه!
۶ـ بیخودی اضطراب نگیر ...با هول استرس تو چیزی تغییر نمیکنه!
۸ـ بالاخره همه چی تموم میشه...
۹ـیه عده بست نشستن که سوئ استفاده کنن از شرایط یا ضد حال بزنن فکر نکن محبتی باید تو کار باشه فرض کن همه شون "کدو" هستن!
۱۰ـ بیخیالی طی کن...دنیا دوروزه...هیچی توی دنیا ابدی نیست حتی زندگی خودت!
۱۱ـخدا فسقلی رو بیشتر از تو دوست داره مگه نه؟

 

فسقلی بهم میگه"مامانی گوگول مگولی...دوست دارم!"

فسقلی نازم  از جونم بیشتر دوست دارم پس به خاطر من قوی باش باشه؟به خدا دلم نمی خواد اینهمه اذیت بشی...حیف که هیچی دست من نیست!

بازم ازتون میخوام واسم دعا کنین.واسه یه دوست فوق العاده تنها و غمگین و مضطرب و...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 6:11 قبل از ظهر توسط شبگرد |

بنشین...غریبه که نیستی؟

میبینی ؟رنگ باخته ام...دارم محو میشوم

 میان تکاپوی قلبم

که در آستانه سکوت است!

تکراری شده ام برای پنجره...

بختک شده ام به جان حضورم!

بیا بنشین...

بوی هیزم را حس میکنی؟

جرقه های معصوم را میبینی؟

نزدیکش گرمای سیالی هست...

که در قاموس هیچ تجربه ای نمیگنجد!

غریبی نکن با شعله ها...

تقصیر تو نیست اگر این قورباغه ها

فلسفه حیات را نمیفهمند!

تقصیر تو نیست!

بشکاف قفس ابریشمی حساست را

روزگار پرواز نزدیک است

نترس ...

کسی با آسمان قرارداد نبسته!

آنجا آزادی...

راستی یک چیز یادم رفت:

...با خودت لباس گرم بردار.

+ نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط شبگرد |

 
 
"دست ترد ثانیه ها"...میلادت مبارک!
 
 
 
 
پاییز ناغافل رسید!

و درختهای حیاط

دارند لخت و خالی میشوند!

اسمهایشان دیگر مهم نیست...

مهم "خواب" است...

خواب زمستانی!

تاکید آسمان بر "ابری" بودن...

و تسلیم شگفت انگیز خاک

چه حوصله ای دارد این خزان!

بعد از اینهمه بد و بیراه شنیدن...

دقیق و وقت شناس!

انگار از روی تقویم می آید!

به عکس بهار که همیشه زود و دیر می رسد...

سربه هوا و گیج!

 

پاییز اما:

مینشیند بر تمام باورهای روزنه دار

و با دقت شروع میکند به چیدن!

 و دق دلی اش را سر سبزینه ها خالی میکند!

 

..."واژه خانه" ام تهیست!

انگار کلماتم را "پیشخور"کرده ام

یا همه حروف از ذهنم گریخته اند

تنها میشود گفت:پایان!

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط شبگرد |

سلام!

امروز جمعه ست! از نارونم که خبری نیست!سه روز دیگه دست ترد ثانیه ها یه ساله میشه!

اومدم یه پست خوب بذارم...ولی انگار هنگیدم...واسه بیخوابیه...درست نمیدونم چند شب...ولی چشام ناجــور سرخه و میسوزه...نگرانم و دلم میسوزه برا پری دریایی که به قول خودش"جادوگره" صداشو دزدیده! با خس خس نفس میکشه ...خیلی اذیت میشه...بیماری واقعا کمش هم زیاده ... کاش به جای اون من اینجوری بودم

ناشکری بسه! خدا صلاح مخلوقاتشو بهتر میدونه...لابد یه خیری هست...وقتی میخوای بهش اعتماد کنی...بدترین حالتم در نظر بگیری خیره...هفده مهر وقت عمله...سخته که بخوام آروم باشم...اضطراب دارم ولی خوب الانم طاقت اذیت شدن فسقلی مهربونمو ندارم...

توکل...به خود خدا...دنیا فقط یه مسیره...محل عبور...جاده ای که برای اولین و آخرین بار ازش "میگذری"!نباید سخت گرفت نه؟

کاش نقشه راهو داشتم...یا حداقل یه بلد راه ...یه پیر...یه مرشد...یکی که مثه من با یه "غوره "سردی نکنه و با یه"مویز"گرمی!

ولی انگار جاده؛ جادۀ تنهاییه!معلومم نیست توی تاریکیاش جلوی پات چی سبز میشه...یه گودال یا یه راه صاف و وسیع و دلباز!

خوش به حال اونایی که میدونن چطور با سختیاش کنار بیان...خوش به حال اونایی که با خیال راحت دست"خدا"رو گرفتن و باهاش از هیچی نمیترسن...

بهم بگین چه جوری میشه کمتر غصه خورد؟ممنون میشم

+ نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط شبگرد |