


گاهی واسه خودم یه جشنواره افکار میگیرم ولی متاسفانه در مورد من سادیسم و مازوخیسم همیشه ارجحیت دارن.
بگذریم از اونا ! بیا یه کم ایده آلیست باشیم. واسه خودمون بهترینها رو تصور کنیم...
مثلا:
یه خونه خوشگل رویایی با پلکان سفید و شیروونی صورتی ...که جلوش یه حوض مرمریه چهار تا فرشته نقره ای که با تنگ بلور از چهار طرف توی حوض آب میریزن...وسطشم یه فواره ست که با عبور اشعه های طلایی نور یه قوس قزح ساخته...
اطراف خونه سرسبز و پر از بوته رزهای سرخ ...صورتی...لیمویی...سفید..!مارگریت...لیلیوم...لاله های هفت رنگ...برگای تازه و نمزده ریحون و پونه!!!
یه پرچین چوبی کوتاه دور تا دور خونه...یه جوی زلال که از زیر درختای کنار پرچین میگذره...درختای پر گیلاس و سیب...
رقص نرم شاخه های بید مجنونی که کنار دیوار شرقی تکیه کرده...عطر دیوونه کننده بهار نارنج ...
یه میز زیر سایه نارون پیر با رومیزی قلمکار...روش سبد میوه و سبد حصیری نون شیرمال داغ ! قوری کوچولوی قهوه و شکلاتای شیری...دوتا فنجون...دو تا صندلی...دو تا ! یه همزبون همدل...
میخوای توی خونه رو ببینی؟
اما من دیگه قدرت ادامه دادن ندارم.
انگشتام خسته شدن...ذهنم دیگه کشش نداره.خیلی خسته م .خدا میدونه که حس میکنم تا آخر دنیا تنهام...گاهی فکر میکنم به" آرزو"... چه کلمه خیالی و بعیدی !
دلم میخواد....هیچی!دلم هیچی نمیخواد!
امشب به یه مرد تنها که مجله شو زیر بغلش لوله کرده بود و داشت بیخیال به ساندویچش گاز میزد و از امتداد خیابون عبور میکرد حسودیم شد .
دم ظهرم دلم میخواست جای اون خروس گنده سفیده بودم که فکر میکنه من فرشته برکت و روزی ام !آخ اگه بدونی چه لذتی از خوردن پنیر میبره!من که دیگه نمیتونم از خوردن چیزی لذت ببرم!
به خدا قاطی کردم.از همه چیز میترسم....
شاید دلم میخواد مطمئن باشم که دیگه ترسی وجود نداره...دیگه چیزی و کسی رو از دست نمیدم!
دیگه کسی اذیتم نمیکنه ؛بهم گیر نمیده؛زیرابمو نمیزنه!
دیگه اتفاقی نمی افته که دلم بلرزه !
به همین سادگی...چرا در و دیوار میفهمن و عکس العمل نشون میدن و اون هیچ...
چقد دلم میخواد کسی ازم حمایت کنه...همیشه مجبور نباشم به زور و گدایی ...یا به سکوت و بیپناهی...
انگار دارم درد دل میکنم ! یه دوست پریروز به من گفت :خوشبخت!
برای ما که از سرزمینهای دور آمده ایم...
...خیلی دور!
و آنقدر سرد که باورت نمیشود...
و آنقدر برفی که به خواب ندیده ای...
همه چیز فرق میکند!
حتی نوع "آبی" آسمان...
یا طعم پلو ماهی شب عید!
*
ساعت کی "یازده" میشود؟
یک کولی سیاه سوخته گفته بود که:
ساعت یازده همه چیز "درست" خواهد شد!
الان درست نه سال وده ماه گذشته.
سالها منتظر ساعت یازده قبل از ظهر ماندن خیلی سخت بود...
وقتی تاریخش را نمیدانی...
وقتی حتی نمیدانی چطور قرار است "درست" شود!
اما راست میگفت
میدانی؟ قسم حضرت عباس خورد !
که طالعم روشن است:
مثل ماه !
شاید هم داشت برای آن هزاری مچاله در دست چپم خودشیرینی میکرد...
چه فایده؟
ساعت یازده امروز هم خبری نشد...![]()
لابه لای یاددشتها و کتابها دنبال دفتر شعر قبلی میگردم...جلد قرمزش صدام میکنه از دور...برش میدارم...چشمم پر از اشک میشه چه مرگم شده؟...چه فراموشی غریبی...
باورت میشه؟...بیخیال.!
اوایل یه بار برام نوشت:"دوست دارم"! گفتم عزیزم باید ۲ تا "ت" بذاری:"دوستت دارم"....ولی قبول نکرد.فکر کردم از کم سوادیشه!
اما این من بودم که اشتباه میکردم...اون منظورش واقعاً همون "دوست دارم" بود! اون دوستم نداشت...فقط "دوست" داشت چون حتّی "ت"ی رو که به من مربوط میشد نادیده گرفته بود...
در خیالم جریان داشتی...
تصنیف بیگناه ماه بودی پای حوض،
و چه صادقانه بر حماقتهای کودکانه ام میخندیدی...
با سکوت کاغذیم صدایت میزنم:
بیدار شو !
برایت نان گندم آورده ام
با یک بغل رنگهای بکر...
منتظر بوسه ی من نباش
لبهای مرا بربرها به بردگی برده اند !
و شاید همه هستیم را...
اکنون همین نیستی را
همین "هیچ" غمگین بختکی را
به دستهای "لرزان" و عزیز تو میسپارم
ببین چه سپیده زیبایی دارد آسمان !
بوی صبح می آید؛
خدا در راهست...
یکی از نقاشیهام
سالها عکسبرگردان آدمهای دیگر بودم
یا آیینه ای برابرشادیها و غمهاشان
وبرای قلبم خود دروغینم را تکرار میکردم
نپرس چرا؛ولی میخواهم خودم باشم:
...همان غریبه ای که همیشه او را دست کم میگرفتم!
نمیدونم چی بگم؟فقط میخوام نقابو از صورتم بر دارم .این آخرا راه نفسمو سد کرده...دیگه دوسش
ندارم...من کجا و آسمون!شاید نقاب برای این بود که احساس کوچکی میکردم!
و میخواستم پشت آسمون مخفی بشم!
اما از بزرگنمایی خسته شدم...نه عزیز، من همینم یه شبگرد!
.بی فلسفه که چرا آسمون و چرا بیستاره و پس اون که روی شونه هات نشسته چیه؟
همون دست ترد ثانیه ها ...همون که دستهای تنهای خالیمو بهشون سپردم
و این خواب ابدی مردم که اگه خواب هم نباشن خودشونو میزنن به خواب!
حالا برس به عمق تنهایی شبگرد...
نظرتون چیه؟
امروز بعد از سالها نقابم رو برداشتم...
باید با چهره واقعی ام زندگی کنم.لااقل دیگه شرمنده دلم نمیشم.
میدانم دوستم نداری...
لزومی ندارد!عشق عین آزادیست....
فقط نگو که زبان سکوتم را میفهمی
میدانی که از دروغ بیزارم!
"و خود این یک دروغ بزرگ است..."
من عاشق دروغهای احمقانه ام هستم
میگویم تا جلب توجه کنم!
شاید این همان عقده ی کودکی باشد!
اما یک حقیقت وجود دارد:
همه دنبال کودک درونشان هستند
و من هنوز بزرگسالم را یک بار هم ندیده ام!
شاید تمام "من" همان کودک درون باشد!
برگ از درخت پرسید:زندگی چیست؟
درخت با اطمینان گفت:تکرار...
برگ سکوت کرد.
و در دلش شادی موج میزد؛
باآهنگ وزش نسیم لطیف و مغرور در فضا میرقصید...
بهار افسونگر جای خود را به تابستان نوازشگر داد
و برگ به سرسبزی مفتون کننده اش میبالید!
و درخت سرشار از اعتبار و غرور...
چندی گذشت و برگ غمی زرد در دل مهربانش حس کرد
زوزه باد که بر تردی رگبرگهایش نهیب میزد...
واین صدای گامهای پاییز غارتگر بود...
شکوه برگ رنگ میباخت، و درخت همچنان ایستاده بود....
برگ "زرد" دیگر توان مقاومت نداشت
دستش بر شاخه خشکیده بود ؛هر آن هراس سقوط دلش را میلرزاند...
گویا درخت هم ،دیگر مشتاق حضورش نبود!
و روزی باز برگ از درخت پرسید:پس کی روزهای خوب تکرار میشوند؟مگر نگفتی زندگی تکرار است؟
اما درخت سکوت کرد!
پایان برگ فرا رسیده بود...
و درخت همچنان ایستاده بود....
