تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها
میخواستم تو را آزاد کنم اگر تن به قفس دادم...

میخواستم بر لبانت لبخند ببینم اگر گریه ام را فرو خوردم...

میخواستم تو باشی...خود را نادیده گرفتم...افسوس که تو هنوز "عشق"را با "الف"مینویسی...

"خودم"

 

برای ما آزادی تنها کلمه ای زیبا بود...

هیچکداممان "لیاقت"آن را نداشتیم...

برای همین صاحب مهربانمان بالمان را"قیچی"کرد...

و با این کار او آزادی دیگر زیبا نیست...

تنها یک "خطر" محسوب میشود!!!

"خطر شکار شدن"

"خودم"

 

فانوس را روشن کن...اینجا خیلی تاریک است...

من هنوز از تاریکی میترسم...

آهای سایه ها چرا قهقهه میزنید...راست بگویید با کودکی معصوم من چکار کردید...هر چه میگردم

پیدایش نمیکنم...نکند آن را با همه رنگهای درخشانش بلعیده اید؟

چقدر این کفشها پایم را آزار میدهند...نکند بزرگ شده باشم؟ یک "آدم بزرگ" مثل همه بقیه!

یکی به من بگوید   "این تنها یک کابوس است"؟؟؟

یکی بیدارم کند...

من این خواب احمقانه را دوست ندارم!

 

و باز هم "خودم"

+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط شبگرد |

باور کن منم توی همون ایستگاه بودم...

همونجا که تو نشسته بودی و داشتی بلیط تو لوله میکردی و از توش به ریلها نگا میکردی!

داشتم از دور زاغ سیاهتو چوب میزدم...مقنعه اشو چه تمیز اطو زده!چه کتونی شیکی!

ته دلم این بود که:خوش به حالش ببین چه بیخیاله...ساعتو نگا کردم هنوز نیم ساعت مونده بود...

 یه دختر فوق نجیب همراه یه بظاهر پسر با یه کم دگردیسی!با کلی قر و عشوه از جلوم رد شد و قوطی خالی ساندیس آلبالوشو انداخت تو این مشماهای "بازیافت"...یه لحظه فکر کردم خودشم بد نیست یه بازیافتی بشه!

باز تو رو نگاه کردم...حالا داشتی با نوک کتونی ت روی زمین دایره میکشیدی...

انگار داشتی با دقت مهمترین کار دنیا رو انجام میدادی...بابا تو دیگه کی هستی؟

اینورم یه دختر متشخص داشت با یه نفر که نمیدونم کی بود بولوتوس بازی میکرد...خیلی دلم میخواست ببینم واسش چی فرستادن که اونجوری محوش شده!گوشیش که آخرش بود...

یه پیرمرد فکستنی که تو دستش یه قوطی ۵ کیلویی روغن نباتی بود اومد نشست کنارم و با یه لهجه عجیب غریب پرسید :خانوم میبخشید قطار کی میاد؟...شونمو بالا انداختم...حوصلا جواب دادن نداشتم...بولوتوسیه هم جوابشو نداد...دلم واسه پیرمرده سوخت...:الانا دیگه میاد پدر!

یه حس پشیمونی چندش آور پیدا کرده بودم...انگار دلم میخواس ببینم بعدش چی میشه...

از لحظه ی که زوم کرده بودم رو تو نیم ساعت گذشته بود...

ــ مسافرین محترم از نزدیک شدن به "خط قرمز جدا خودداری کنید"...زمین داشت زیر پای قطار میلرزید...پیش خودم گفتم بیخیال شاید بقیه اش بهتر بشه!چسبیدم به صندلیم!

یهو صدای وحشتناک داد و هوار منو برگردوند به دنیا...

یا حضرت عباس...تیکه تیکه شد...یوهو پرید...من دیدم اصلا بهش نمی اومد...بدبخت بیچاره ....طفلکی جوون بود...شما ندیدید چی شد؟یکی یه کاری کنه...مجرد بوده یا متاهل؟ایناها لنگه کفششه افتاده اینجا...له شده...حتما یه گندی زده بوده...شایدم مشکلات داشته...خدا نصیب نکنه...

 

خونت همه جا پاشیده بود...همون کاری که من قرار بود بکنم...؟پاهام بدجوری میلرزید...ترسیده بودم؟؟؟

اصلا تو کی بودی؟

 

                                                             ******

نارون عزیزم همون چیزایی که میاد به ذهنم مینویسم.این روزا ذهنم پر از این جور چیزاست....

حالا که دارم زیر سایه تو مینویسم...میشه دعام کنی حالم بهتر بشه؟میدونی با چیزایی که دوست دارم یه دنیا فاصله دارم!

دلم سوپ میخواد...آهان یه چیز دیگه...یه دشت سرسبز خنک پر از شقایقای وحشی و درختای شاتوت و گیلاس و یه رودخونه زلال و بوی دیوونه کننده چای زغالی و نفس عمیق عمیق و یه لقمه نون و پنیر و گوجه فرنگی...دستمو بذارم زیر سرمو دراز بشم رو علفا...اونوقت مطمئنم که حالم بهتر میشه......یاد لیلا و مادر بزرگ و زن داداشم بخیر!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 تیر1386ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط هبوط |

 

تو را به جای همه ی کسانیکه نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می شود

و برای خاطر نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم!

تو را به جای همه کسانیکه دوست نمی دارم دوست می دارم!

                                                                                   

+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط نارون |

میخوام از نارون خواهش کنم دیگه خونه تکونی نکنه

 

منزل خودتونه...ولی دست به رنگ در و دیوارش نزن...این یه التماس خیلی خیلی دوستانه ست

ضمنا این دفعه که داری مینویسی خودتو معرفی کن که ملت فکر نکنن منم

راستی چرا تو فکر میکنی ادبی نوشتن یعنی کلاس گذاشتن؟آدم وقتی میخواد با نوشتن خودشو خالی کنه

بستگی داره توی چه فازی باشه یا چه مطلبی رو بخواد بگه.گاهی لازمه کوچه بازاری باشی گاهی هم ...

به هر حال خودتو عشق است

هر چی دوست داری بنویس مجلس بی ریاست فقط جون سیبیلت دست به قالب وبلاگ نزن...آخه گند زده میشه

به مطالب قبلیم

+ نوشته شده در شنبه 16 تیر1386ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط شبگرد |

میخواستم فریاد بزنم...

این تنها چیزی بود که کمکم میکرد...

ولی افسوس قرنهاست که هر کس فریاد بزند محکوم میشود به آشوب!

هیچکس نمیخواهد آشوب درونم را ببیند؟

هیچکس نیست که مرا "بی نقاب" بخواهد؟

تا کی قرار ما تنها یک "بودن" ساده است

من اعتراض دارم...

به همه سکوتهای دنیا

به همه لبخندهای زورکی

به راضی بودنهای "گوسفندی"

اگر این مرام "گرگ"باشد...

گرگ بودن بهتر از" کفتار" بودن و نقاب "بره" زدن نیست؟...

تا کی باید زیر سایه ذیگران...

سایه منت دیگران نفس کشید؟

من"آفتاب" میخواهم نه سایه!

که بسوزاند

اما بی منت!...

طعم خمیری ثانیه هایم

با شرجی سکوتهای اجباری ...

و محکومیت جاودانه به رضایتمندی...

کاش هر کس خود واقعی اش را نشان میداد...

نه تظاهر و تقدس نمایی و تجمل گرایی...

کاش باور میکردیم هیچ زنبوری به تظاهر زنبور عسل نمیشود...

هیچ گنجشکی نقاب قناری نمیزند...

اچازه هست "فریاد" بزنم؟

فقط یک بار!

دارم خفه میشوم...فقط یک بار...

 

پرندگان همه خیس اند 

و گفتگویی از پریدن نیست 

در سرزمین ما

پرندگان همه خیس اند

در سرزمینی که عشق کاغذی است  

انتظار معجزه را بعید می دانم !

+ نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط شبگرد |

دلم میخواد بشینم پشت پنجره اتوبوس مثه بچگیم واسه همه آدمای متمدن و باکلاس!!!!! زبون درازی کنم این فقط یه حسه.... دارم آدامس تند نعنایی میجوم البته بعد از یه ضیافت پفک و چیپس و ماست موسیر توی تنهایی اینم یه جورشه مگه نه؟/؟ این دنیا باید یه جوری بگذره یه جوری که به تریج قبای کسی بر نخوره یا خدایی نکرده به "اسب "شاه کسی نگی:"یابو"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط شبگرد |

یه روز سرمو بلند کردم

یه نگاه ساده به اون بالا!  یه لبخند

آخه بچه که بودم یه سری احمق بهم حالی کرده بودن که "خدا اون بالاست"!

ولی من هر بار نگاش میکردم فقط یه چیز میدیدم:

یه آسمون خالی!

واسه همین یه عمر هر وقت به خدا فکر میکردم یه آسمون بزرگ خالی توی ذهنم میومد!!

یه روز از خودش پرسیم: میشه بگی تو کجایی؟

یه صدای مهربون شنیدم....

از اعماق وجودم

از اونجایی که مردم بهش میگن"قلب"!

گفت: عزیزم من همینجام

چقدر این صدا آشنا بود...

همون صدایی بود که یه عمر توی دلم باهام حرف میزد....

همونی که بعد بارون یه رنگین کمون اساطیری رو سقف آسمون نقاشی میکرد...

همونی که هر وقت کسی اذیتم میکرد حالشو میگرفت...

همونی که وقتی دلم میگرفت هر چی دلم میخواست بهش نامربوط میگفتم و حالمو نمیگرفت...

همونی که اصلا ترس نداشت...

همونی که کسی رو به خاطر فطرتش مجازات نمیکرد...

همونی که میدونست اگه غریزه مادری رو واسه مردم نفرسته همه بچه کوچولوها از گرسنگی تلف میشن...

همونی که وایمیستاد کنارم و نمیذاشت تنها باشم...

یه سوال ازت بپرسم؟

چرا این مردم اینقد ازت وحشت دارن؟

 

ــ: از من؟نه عزیزم اونها از خودشون میترسن...و از اینکه من میدونم ته دلشون چه خبره!ولشون کن...از حرف اونها

ناراحت نشو...بذار هرچی دلشون میخواد جفتک بپرونن... پرنده ای که فکر کنه قفس همه دنیاست بایدم از آزادی

بترسه...همین روزا در قفستو وا میکنم...

 

دلم میخواد تف بندازم توی صورت اون نامردایی که نمیذارن قشنگیایی رو که واسمون آفریدی لمس کنم

خواهش میکنم یا خودت حالشونو بگیر یا ...

نمیدونم تو رو به مرامت یه حالی به ما بده دلمون پکید !یادته یه بار بهت گفتم اگه حالمو بگیری دیگه

باهات حرف نمیزنم؟جدی نگیر آخه با تو حرف نزنم با کی حرف بزنم؟یه کم تحویلمون بگیر که بدونیم ازمون نا

امید نشدی...که امیدوار بشیم

 

راستی یه خبر : بدجوری دوست دارم.قول بده تنهام نذاری

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط شبگرد |