


بر فراز دشتهای رنگین تجسم
فارق از فراغ ...
در سیالی از تخیل...
و حضورم را زمزمه میکردم
چونان ترنمی دلنشین و موزون
من و تنفس همواره ام
من و نان
من و غفلت
من و دنیایی گسترده از "من"
...و اکنون
چه بی مقدمه فروپاشید آن "من"موهوم !
خود را شاید "هیچ" بنامم...
که هیچ هم نیستم
نمیدانم چه خواستم از "تو" ؟
که مشتاقم کردی...
بیتابم کردی...
و مرا شکستی...
چون کوزه ی سفالینی منقوش و ملون....
و دیدم درونم را ...
پوچ و خالی
و غرق وحشت غریبی از تهی دیدن خویش
هراس از بی تو ماندن !
تو را از "تو"خواستم
و "دست منبسط نور" را
که روی شانه ام درک کنم...
تو هستی...بودی...و خواهی بود...
حقیقت واحد غالب...
و من غافل٬ فارق٬فانی٬غریب...
و "یکی بود و یکی نبود" کودکی ام را تازه میفهمم!
...به قلب تاریکم بیا
که از یاد آنچه غیر تو در آن بیتوته کرده بیزارم...
به قلب تاریکم بیا
در کوره راهی که بی تو
تنها به گورستان ظلمت میرسم
دریغ از فانوسی...
ای یگانه نور لطیف
هیچ نمیگویم
فقط ببین
یک "هیچ" منتظر توست...
ویرانه وجودم را با حضور مهربانت آباد میکنی؟
یا لطیف...
اعوذ باالله من نفسی...