تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها

تولد بهار مبارک

دستان مهربان خداوند را

بر شانه های پیر زمین میبینی؟

همان باور جاوید رویش!

در ذهن اقاقی و نارنج و یاسمن

سبز ترین نور...

 اعجاز آسمانی آغاز...

 معاد درخت...

 تسلیم خاک...

 معصومیت گلبرگ...

وتکرار شور انگیزترین سمفونی حیات...

میلاد جوانه...شکوفه...عشق...

بازگشت پرنده های مهاجر...

اینها همه یعنی که:

  امسال هم خداوند بهار را

از دنیا دریغ نکرد...

خدایا ازت ممنونم

 

سلام صدای پای بهار خیلی نزدیک شده !و نوروز باستانی ما ایرانیها.میخوام ازتون یه خواهش کنم...بیاین امسال واقعا "ایرانی"باشیم.میدونین معنی ایران چیه؟"ایران" تغییر شکل یافته کلمه "آریانا"از اصل "آریا" به معنای "آزاده" است
سعی کنیم برای تمدن کهن پربارمون وارث خوبی باشیم...به خاطر وطن عزیزمون...به خاطر خون ایرانیمون...به خاطر اعتقادات قشنگمون...به خاطر اینکه کسانی   با بیشرمی فیلمی میسازن به نام: "سیصد"تا سعی میکنن هرچی که لایق پیشینه خودشون بوده به ما نسبت بدن...من تعجب میکنم لازمه بهشون یاد آوری کنیم که بربر ها و وایکینگها اجداد کی بودن؟
و بزرگترین تمدنها،وضع اولین قانون دنیا به وسیله حمورابی،بستن  قرار داد پیمانکاری و ثبت اون روی سنگ ـ در بازمانده های تخت جمشید ـ !توسعه ارتباطات ـ چاپار خانه ـ لوله کشی های پیشرفته با سفال...حمام هایی که هنوزم روش کارشون به درستی کشف نشده...و هزاران هزار اختراع دیگه...دانشمندای بزرگی مثه بوعلی سینا و رازی و خیام و خواجه نصیر و خوارزمی و...شعرایی مثه سعدی (که شعرش سر در همون سازمان ملل خودشونه)فردوسی،حافظ،مولانا،نظامی و...
آخه واقعا نیازه بهشون یاد آوری بشه؟ نوروز عید باستانی ما ایرانی هاست...مایی که از نظر هوش و استعداد و توانایی جزو بالاترین مردم دنیا هستیم.هر چقدر دلشون میخواد فیلم بسازن...در موردمون تبلیغات سو کنن...همه اینها نشون دهنده اینه که اونها از اینکه ما یه همچین پیشینه و اصالتی داریم احساس ضعف میکننشایدم این فیلم باعث بشه که بعضی ها برن در مورد ایران بیشتر مطالعه کنن و ...خصم گردد سبب خیربه هر حال خدا عالمه...من دیگه هیچی نمیگم!شما لطف کنین و نظر بدین

 

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط شبگرد |

"آواز هبوط"

من هبوطم

هبوط زرد برگ

هبوط سرخ خون

هبوط سیاه زندگی

بگذار سهره ای باشم

که بر سر انگشتانت مینشیند

...یا نه

تنها": بگذار باشم...

برای میلادم فکری کرده ای؟

پاک مبهوت شده ام...

چه تاریک مینماید:

 این کسوف نابهنگام!

و کودک دانایی ام

در معبد ادراک به شمع افروختن.

می افروزد،اما گویی در مسیر باد...

به لحظه ای خاموشی میگزینند این "باریکه های نور"

می دانم شمعی نخواهی افروخت

لا اقل باد نباش...

+ نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط هبوط |

سلامبازم مثل همیشه هی مینویسم هی پاکـــــــــــــش میکنماز حافظ نوشتم که نتیجش این شد:

فی الجمله اعتماد نکن بر ثبات دهــــــــــــــــر
کاین کارخانه ایست که تغیـــــــــیر میکنـــــند
می خور که شیخ و واعظ و مفتی و محتسب
چون نیـــــــــــــــــک بنگری همه تزویر میکنند

یه کم از گلسرخی خوندم :

 پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
 در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
 انتظار معجزه را بعید می دانم !

بعدش نشستم با خودم فکر کردم...که زمستان امسال چه سمج شده...چقدر دلم برای بهار قشنگم تنگه...دلم واسه جوونه ها و بذرای طفلکی سوخت که انتظار بهار همه چیزشونه و زمستون برای اینکه لجشونو در آره پاشو محکم روی گردن نازکشون فشار میده
دلم میخواد از خیام بنویسم...بذار برم کتابشو بیارم...یه مین...پیداش کردم...:

آورد ز اضطــــــــرابم اول به وجود
جز حیرتم از حیـات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیـــم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

بعدشم یاد یه جمله باحال افتادم که این هفته از رادیو شنیدم خیلی خوشم اومد:"اگه میخوای با کسی دوست باشی کسی رو انتخاب کن که دلش انقدر بزرگ باشه که برای اینکه خودتو توی دلش جاکنی مجبور نباشی خودتو کوچیک کنی"دلم میخواد این یکی رو با طلا بنویسم بزنم سر در دلم.

خلاصه که هفته ای بود برای خودش !یه روز آفتابی میشد، آدم فکر میکرد کم کم باید فکر هفت سین و غیره باشه ،بعد یوهو برف و بوران به نیت چله زمستون و در آوردن لباسای گرم از توی چمدون
آخی...حسین پناهی چه قشنگ بود و هیشکی نمیدونست...

حيران
سرگردان وگمنام
همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي
همچون قويي غريب ميان قوها
کم نمو
کم رشد
جان سخت
همچون درخت هاي ولايت

 اینم یه شعر که طبق معمول مثه یه فراری از ذهنم به این صفحات پناه آورد:

یادت هست کودکی؟

 دنبال کردن امتداد عروج بادبادک

میان آنهمه آبی بی گناه.

و از ته دل خندیدنها؟

فوت کردن به ایمان سست قاصدک؟

نترسیدن از ترسیدنیها و ترسیدن از نترسیدنیها!

و خرابکاریهای بعد از ظهرهای تابستان

و سکوتهای مرموزش

خط خطی کردن تمام مقدسات پوسیده پدر بزرگ!(وقتی همه در خواب بودند)

پریدن از ایوان به حیاط همسایه...

بازی کردن با همه چیز حتی دم شیر!

ما چرا اینهمه بزرگ شدیم؟

اینبار کلاهم زیر بار قاضی شدن نمیرود...

من که هنوز بچه گیم تمام نشده بود!

گویا غروب کرده ام پشت کوههای مشکلات شما ...دیگر قدم رنجه نمیکنید بر روشن کردن کلبه محقرم؟خانه خودتان است، من منتظر میمانمچیزی بگویید دلمان خوش شود
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط شبگرد |