تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها

سلاممیخواستم "قشنگ"بنویسم اما نشد...نتونستم...بس که دلتنگ بودم...بس که شکسته بودنم...بس که ...دلم نیومد افکار مشوش و ناراحت کننده خودمو به شما منتقل کنم!دو سه بار نوشتم و پاک کردم...اگه این وبلاگ کاغذی بود  تا حالا از فرط نوشتن و پاک کردن پاره شده بود...دلم نیومد شما رو شریک غمهام کنم...ایشاالله دفعه دیگه اگه این دنیای خط خطی بذاره خوب مینویسم...خوب به سفارش عمو مرتضای آینه دار من باید رعایت دلهای شیشه ای شمارو هم بکنم و ...توی کتاب یغما یه ترانه بود که حس کردم حرفیه که دوست داشتم به پدر آب و آیینه بگم...:

گفتی  باید بنویسم که "شـب" قصه قشنگه!

رو سر ثانیه هامون یه حریر رنگ به رنگـــــــه!

گفتی باید بنویســــــم: جــــاده "تــرانه" بازه!

شب رو سیاه قصـــه از "ستـــــاره" بی نیازه!

گفتی باید بنویسم،اما سخته این نوشـــتن!

از قشـنگی قصه گفتن تو دقایقی که زشتن!

"به یاد ناصر عبداللهی"

یه زخم کهنه روی بالم...یه آسمون که چشم به رام نیست...
به غیر واژه غریبی...چیزی توی ترانه هام نیست....
حتی یه آینه پیش روم نیست...که اسممو یادم بیاره...
تنها ترین مسافر شب...تو خلوتم پا نمیذاره...
ازم نخواه با تو بمونم ! تو هیچی از من نمی دونی
اگر بگم راز دلم رو...تو هم کنارم نمی مونی...
دل من از نژاد عشــــــقه، از تو و از ترانه لبریز
یه دنیا غم توی صدامه، مثه سکوت تلخ پاییز
من یه پرنده غریبم من از نژاد آسمونم
میون اینهمه ستاره من یه شهاب بی نشونم

و در آخر اینکه:

هفتم جمعه قًبله،دوباره دلم گرفتــــــــــه...

دوباره یه دست سنگی چشامو ازم گرفته

هفتم جمعه قبله،روز تعطــــــــــــیلی آواز

روز بی صدا شکستن واسه بغض این غزلساز

روز خودسوزی دریا ! روز دلگیر سرودن...

روز بارونی آینه!روز بی تو ،"بـــا تو" بودن!

روز زخمی ترانه،روز خسته،روز بیتاب

روز دیدار دوباره با نگاه عکس تو قاب!

"یغما گلرویی"

راستی  یه مطلبی ازتون میخوام که صبر کنید تا لینکم کامل باز بشه تا موسیقی متنمو بشنوین...امیدوارم خوشتون بیاد...راستی نظر یادتون نره

+ نوشته شده در جمعه 27 بهمن1385ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط شبگرد |

دلم هوای عطر بهار نارنج کرده

و رقص امواج طلایی گندمزار

زیر آفتاب یکدست

تماشای جست و خیز دم جنبانک های آنسوی پرچین

هوایی شده دلم

برای شنیدن هیاهوی رودخانه

در میان سکوت اساطیری جلگه ...

برای لمس نفسهای علف

برای نم نم باران بهاری

برای رد پای قطرات باران روی شیشه

آری...هوایی شده ام

 نشستن روی بلندترین قله کوه

یک نفس عمیق...

از آنجا دست تکان دادن برای خدا...

خندیدن به بیچارگی دیو قصه های بچه گیم

که میخواست پری کوچکم را زندانی کند

و هرگز نتوانست...

پریدن به بام دنیا

قد کشیدن تا انتهای آسمان

و دیدن لبخند سبز خداوند

بر فراز پرده باشکوه خلقت...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط شبگرد |

دلم تنگه...

مثه تک تک غروبهای شهرم

مثه یه ستاره دم صبح

آخ...

یه حس مبهم و گنگه

اما داره گلومو فشار میده

انگار میخواد خفه م کنه...

نمیدونم چی از جونم میخواد

دیگه حتی نای ناله کردن ندارم

از سنگینیش خسته م

...خیلی خسته!

خدایا ...زنجیر پامو باز کن

حسرت رفتنو به دلم نذار. 

هیچی رو از هیشکی نگیر

فقط نفس منو بگیر...

ببخش به علفهای تازه بهار امسال...

ببخش به نسیم...

ببخش به اونی که داره التماست میکنه:

بذاری زنده بمونه...

قول میدم قید همه چیو بزنم

حتی قید بستنی قیفی تابستون سال دیگه رو

که همیشه واسش میمردم

حتی قید لبخند فرشته هارو

مگه نه که میخوای منو ببری جهنم

مگه نه که دوسم نداری

تو هم ازم خسته شدی:

چون من یه وصله ناجورم واسه دنیای قشنگت...

چون واسه همه چی میپرسم :چرا؟

چون چشم بسته نمیگم :چشم!

چون با آدمای دنیات یه دنیا فرق دارم...

ولی قبول کن خودت منو اینجوری آفریدی....

چیکار کنم؟...دلم بدجوری گرفته

عصر جمعه ست دیگه...

 

+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط شبگرد |

ندای "هل من ناصر ینصرنی"حسین دل را میشنوی؟ کاش تا دیر نشده به یاریش بشتابیم...تا "یزیدیان نفس" "حسین دلمان" را در پای جهالت ذبح نکرده اند...تا "حرمله خودخواهی" "علی اصغر انسانیت"وجودمان را عطشان و بیتاب  قربانی منافع خویش نکرده ... هرروز عاشوراست و همه جا کربلا . حق بر سر نیزه چونان پرچم مظلومیت همیشگی تاریخ در اهتزاز است و باطل به ظاهر پیروز...عاشورا درس عملی عدالت طلبی و ایثار است بر حسین نگرییم که او بزرگمردیست که با گامهای استوار یقین جاده سبز ایمان را طی کرد و مرگ سرخ را با آغوش باز در راه بر افراشتن علم انسانیت و حقیقت پذیرفت...بر خود بگرییم که بعد از سالها شنیدن نام این اساطیر ایمان و یقین هنوز بر قاعده جاهلیت فقط به ظواهر میپردازیم و دل خوش کرده ایم در حالی که حسین همچنان یاری میطلبد و گوش ما از صدای تبل و مشام ما از بوی قیمه های عذاداری اکنده...ما را چه چیز اینگونه از باطن ماجرا دور میدارد؟و ذهن ما را از درک حقیقت عاجز کرده است؟کاش حسین را میفهمیدیم...

+ نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط شبگرد |

باید از یه جایی شروع کنم...در حالی که نفرت وحشتناکی مثه یه عقرب قلبمو نیش میزنه...در حالی که رنج میبرم...یه جور تنهایی مرموز عذاب آور...دارم له میشم...من:تشنه یه جرعه عشق خالص ناب...حالا عطشم جاشو به زجر کشیدن مزمن داده...هیچ حوصله ندارم...پوچی٬پوچی٬پوچی!  انقدر تلاش کردم واسه به دست آوردن دل این آدمهای ابله خاکی...انقد پایین اومدم واسه اینکه بفهمم اونا رو...دلم میخواد برگردم همون بالا...هی...یکی این قطارو نگه داره...پیاده میشم...

بیهوده آمدم و به اجبار!

همه میدانستند ٬اما

ابلهانه بر آمدن بیمقصدم شادی کردند

و میدانم چرا:

از حبس تمدید شده یک روح دیگر مانند خودشان!

به وجد آمده بودند

و بعد همگی رفتند :

دنبال شهوت ماندنهای منفورشان رفتند.

و من ماندم...مبهوت و غربتزده...

وای ...مادر...

لحظه ای درنگ...

من عروسک بازیهای تو نبودم...

من تکرار اشتباه مادر تو ٬

و قربانی حماقت همه نیاکان بیفکرمان هستم!

و تو...پدر...

مرا برای تکمیل لوح افتخارت میخواستی؟؟

ارزشش را داشت:

که مخلوقی تازه را سردر گم و گنگ

در این دنیا رها کردی؟

من حاصل عشق آدم و حوا بودم؟

یا حاصل لحظه ای غفلت خدا؟

خدایا...

میخواهم مشق شبت را خط خطی کنم

هر آنچه نوشتی از نو بنویس...

+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط شبگرد |