تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها

میخوام در مورد عشق بنویسم بی مقدمه!

تا حالا هر کی رو دیدم که دل به عشق داده گفته که نتیجه عشق غم و آشفتگی و اضطراب و نگرانی و ...
یعنی ایراد از عشقه؟  باور کن که نه! 

عشق یه نیروی جادویی خیلی بزرگه بزرگتر از خشم یا شادی!  عشق عامل خیلی اتفاقات میتونه باشه .یا مثل یه ذره بین که میتونه تمام انرژی ها رو یه جا جمع کنه.
پس چرا اینهمه ملت از دستش مینالن؟
جوابشو من می دونم:چون معمولا آدمها عشق رو روی یه شخص خاص سرمایه گذاری میکنن.فقط به اون فکر میکنن و همه چیز رو فراموش میکنن.این اشتباه محضه با اینکار عشق رو قربانی کردیم.چون اونو در جایی که ظرفیتش وجود نداره حروم کردیم.
عشق باید بین تمام چیزهایی که لیاقتشو دارن بنا به ظرفیت و ارزششون پخش بشه.
هیچ بنی بشری ظرفیت ابراز یه عشق مطلق رو نداره :با این کار به اون عشق نورزیدیم بلکه معشوق بیچاره رو اسیر کردیم.
منظورم اینه که معنی عاشق بودن چسبیدن به یه آدم و متمرکز کردن تمام محبت و علاقه به اون نیست بلکه استفاده از اون نیروی اساطیری عشقه .آدم باید به خدا٬والدین٬فرزند٬همسر٬شغل٬استعدادها٬میهن٬آزادی٬انسانیت و...هرچی چیز خوبه عشق بورزه . اینجوری هیچوقت دچار ناکامی و سرخوردگی نمیشه چون این سرمایه رو توی چند جای مختلف سپرده و هر کدوم که نا موفق باشه جای دیگه حتما نتیجه میده.همیشه عاشق باشین*«عاشقانه فکر کنین و عاقلانه عشق بورزیم»*

                                                                                      =====>آسمون بیستاره!

راستی میخوام یه راز رو فاش کنم.کی گفته آسمون بیستاره سیاه و دلگیره؟چرا همه فکر میکنن من آسمون شبم؟  آسمون صبحم ستاره نداره...ولی نه یه کم صبر کن...روی شونه من یه ستاره نشسته٬ نگاه کن :...آره خودشه...اون خورشیده٬...دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید...

اینبار هدیه من یه شعر نیست چون اخیرا فقط ترانه گفتم و  اشعار سپیدمو اینجا میذارم.اینبار فقط یه جمله مینویسم تقدیم به دوستان گلم:

ر بهار بودم و به جاودانگی می اندیشیدم غافل از پاییزی که در کمین تک تک

برگهای سبزم به تلخی لبخند میزد.

+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط شبگرد |

این روزا همه چیز "خنده دار" شده!مثلا احساسات آدم با هم درگیر میشن هی میکشنت اینور و اونور! نمیدونی چی میخوای از جون دنیایه روز شادی. نمیخوای هیچوقت بمیرییه روز تهدید میکنی که:خدا اگه خودت جونمو میگیری بگیر وگرنه خودم کارو یه سره میکنمیه روز فرکانس ایمانت میزنه بالا چنان مومن میشی که هیشکی به گردت نمیرسهیه روزم با شیطان یه گروه تشکیل میدی رئیسشم خودت میشینمیدونم اینا معنیش چیه فقط یاد آفتاب پرست افتادم که مدام رنگ عوض میکنهمیدونی چرا؟ چون از خودش رنگی نداره همین!!!

میدانی آخرین رنگ حیات چیست؟

شاید هیچکس نمیداند

اما همه در سیال رنگین روزهایشان شناورند

بیا :این دستهای من مال تو

ببر٬ بفروش و با آن افتخار و اعتبار بخر

من به کسی نمیگویم! چه کردی با دستهایم...

دستهای ظریف کوچکم که امروز با پینه تزیینش کرده ام

دستهای من "تنها تاریخ تحریف نشده دنیا" ٬پیشکش تو

چون:"روزهای خمیری من به اعتبار حضور تو نیاز دارند"

چون: من میخواهم عشق را با تو تعبیر کنم

پس بیا:چشمهایم را هم میتوانی ببری و بفروشی

میدانی که به حرمت عشق هزاران بار باریده اند

اما مال خودت

به شرطی که دوستم بداری

هرچند میدانم:

تو حتی روح مرا هم برای کسب افتخاراتت

خواهی فروخت

و جهالت را چونان مدال افتخار

بر دیوارهای محدود درکت خواهی آویخت...

در حالی که من انتظار میکشم

یکبار بگویی:دوستت دارم!

 

+ نوشته شده در شنبه 16 دی1385ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط شبگرد |



 هر روز در گرگ و میش بیداری ام

میله های عزیز قفسم را میبینم...

و میشمارم ٬

وبرخلاف قانون کودکی ام

میله ها با شمردن من کم نمیشوند!!!

ناگزیرم آنها را ببینم٬

نه...من آنها را نمیبینم٬

بلکه با تمام وجود

با بالهای مشتاق و نیمه جانم٬

با ذهن مترودم

 و افکار عاصی ام

سردی وسختی شان را درک میکنم

و فضای بین میله هاست که هنوز

خون مرا به جریان می اندازد

من:

میله ها را درک میکنم

 قفس را ٬ آسمان را

پیچکهای خشکیده سر دیوار همسایه را...

و خورشید نوازشگر زمستانی را

همه را میفهمم.

و کاش لااقل یکی از آنها مرا میفهمید.

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط شبگرد |