تبليغاتX
Lilypie 6th to 18th PicLilypie 6th to 18th TickerLilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker ... دست ترد ثانیه ها

سلام! من برگشتم خیلی حرفا بود که میخواستم بگم از شرک و بت پرستی که

مردم ما به جای خدا میچسبن به یه ضریح  به قول فروغ "خدا را در گور جستجو

میکنند"و حتی دوست ندارن یه خدای مهربون رو که همش به فکر حالگیری و بگیر و

ببند و شکنجه کردن نباشه تصور کنن.از اینکه از اول به ما یاد دادن باید از خدا

بترسیم و واسه بیچارگی امام و پیغمبر زانوی غم بغل بگیریم و توی سرمون بزنیم

...از اینکه دین ما شده یه مشت خرافات و جهل و تعصب کور

ولی تا همینجا بسه چون میدونم همه اونهایی که دارن توی این جامعه تار عنکبوتی

زندگی میکنن این دردهارو از بچگی چشیدن.ولش کن هر چی من بگم که فایده

نداره ! پس بریم سر حرف خودمون

 

"سیب تو و انار من"

یادته داشتیم با هم قدم میزدیم؟

روزش مهم نیست.مهم اینه که من و تو بودیم و خدا

تو دست انداختی و یه سیب کال رو که یه طرفش هنوز سبز بود

از یه شاخه جوون دم دستت چیدی

 و گفتی:عشق یعنی این "سیب"

یه گاز بهش زدی!!

بعد از ترشی سیبه دهنت گس شد و لک و لوچه تو جمع کردی

یه جوری که میخواستی من نبینم سیب نیم خورده رو انداختی دور 

من خندیدم.گفتم نه٬ اون بالا رو نگاه کن!

نوک بلند ترین شاخه پیر ترین درخت

یه انار سرخ رسیده بود که از شدت شیرینی ترک بر داشته بود

سرخی دونه های شفافش آدمو هوایی میکرد

که بره بالا و بچیندش...

میری اونو برا دوتامون بچینی؟

"نچ٬  مگه از جونم سیر شدم؟"

 نمیشد بالا رفت ٬

درخته انقدر پیر بود که هر آن ممکن بود شاخه هاش بشکنه زیر پات

بهت گفتم:عشق اونه ٬اون انار رسیده شیرین

که  رسیدن بهش محاله

اگه بخوای بهش برسی

ممکنه از شاخه های پیر پوسیده درخته بیوفتی و کمرت بشکنه

تو اخم کردی:پس چه فایده داره؟ که دست آدم بهش نرسه؟

چشمام پر از اشک شد :

آره دیگه این انارو هر کی از این پایین ببینه میخوادش!

ولی  هیشکی نمیتونه بچیندش٬

انقد اون بالا میمونه تا زیر آفتاب و برف و بارون بپوسه توی تنهاییش

یا یه کلاغ مغرور که اصلا انارو نمیفهمه

بیاد و بیوفته به جونش و ...

عشق شیرین ترین و قشنگترین و دور ترینه

همیشه یه آرزوی محال میمونه واست

که جرات نمیکنی دنبالش بری از ترس سقوط

عشق همیشه توی تنهایی میمیره و

گم میشه بین لحظه های پوچ تقدیر

با بیتفاوتی ما زنده به گور میشه

به قول سهراب:همیشه عاشق تنهاست٬ودست عاشق در دست ترد ثانیه هاست...

حالا من موندم و لاشه سیب گاز زده تو و اون انار تنهای نوک درخت ...

با یه دنیا تنهایی قسمت نشده...

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آذر1385ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط شبگرد |

زوزه شـــــیطان...

 

 ــ بیا جلو عروسکم !

 تف بنداز به هر چی رنگ سبز...

یه حس غریبی افتاده تو جونم

از سر شب داره میناله

خودشو میکوبه اینور٬ اونور

یه بار برم پیشش هیچی نمیشه!

نزدیکش بوی لاشه سگ میاد...

چنگ میندازه توی موهام

سرمو برمیگردونه سمت صورت قیقاچ رفته اش

از دیدن اون چشمای خمار کبودش چندشم میشه

و از صدای زنگدار خٍس خٍسیش٬

مو رو تنم راست میشه

داره با نگاهش التماسم میکنه:که بذار باشم

هر چی بخوای بهت میدم٬فقط بذار بمونم

ــ من باید چیکار کنم که ...

میخنده٬ولی صدای خنده ش

مث "زوزه" تو فضای سرد اتاقم میپیچه٬

ــ تو منو میخوای ٬فقط منو...

یه چیزی مث الهام...  نه

الهام نیست...وسوسه است یه جاذبه عجیبی داره

لبهامو یواش میذارم روی دهن متعفنش...

داغی لبهاشو حس میکنم

سرم گیج میره

خودمو بین بازوهاش رها میکنم

احساس میکنم خیلی  بهش نیاز دارم

دیگه به نظرم زشت نمی آد !

موهای خاکستری آشفته ش٬

"سرخ سرخ" میشه

عین آتیش زیر خاکستر

چه گرمای غریبیه...

 سر گذاشتن رو شونه ش چه لذت سیالی میده به آدم

با صدای جادویی قشنگش برام زمزمه میکنه

غرق میشم تو طنینش

صورتمو با انگشتاش لمس میکنه

کرخت میشم مث یه جنازه خوشبخت

 دهنت چه بوی خوبی میده؟

بوی خونه!خون...

"دیدی گفتم مث من پیدا نمیکنی؟"

 ــ راس میگی خوب شد رات دادم...

ـــ ولی من دارم میرم

ــ نه٬نرو !به پاش می افتم به التماس

عاشقش شدم٬یه لحظه بدون اون برام مرگه

ـــ اگه دوسم داری بیا دنبالم

ـــ میام...میام٬

داره دلم از هیجان دیدنش از سینه م میزنه بیرون

گوشم به نغمه افسانه ای بینظیرش انگار عادت کرده

نشنوم کر میشم...

بلند میشم دنبالش راه می افتم

از اتاق خالی مرموزم دور میشم٬دور دور

 وسط راه یه آن نگاهم با نگاه یه شاپرک گره میخوره

 برخورد یه حریر آبی خنک به صورتم رو حس میکنم

بعد یه سیلی محکم

پرت میشم گوشه اتاقم

منگی از سرم میپره...

حالت تهوع بدی دارم

تحکم صدای خدا تنمو می لرزونه٬

ـــ کجا میری دختر؟

صاحب صدا بالای سرمه

سرم پایینه هنوز از گیجی

با چشام سمت اون اشاره میکنم:

دنبال عشقم!

صدا نهیب میزنه:

ــ خوب نگاش کن عشقتو

چشام دو دو میزنه

بین اون هاله دود ...وای من پشت سر این عجوزه چیکار میکنم؟

همه رویای من این بود؟

اثری از اون حس اساطیری نیست

چه زوزه گوشخراشی...

«اینو ۲٬۳ ساعت بعد دارم اضافه میکنم اینا که نوشتم راجع به عشق نبود راجع به خود شیطان بود که خودشو جای هر چی که دنبالشی و دوستش داری جا میزنه»

دوستای گلم ببخشید اگه پستم این دفعه یه جورایی بود این همه حسی بود که یه دفعه هجوم آورد به ذهنم و من نوشتمش.
راستی من راهی ام.دارم یه چند روزی میرم سفر.نرگسی گلم و آقا مهدی عزیز وپری کوچولوی مهربونم و پنیسیلین شفا بخش و همه دوستای دوس داشتنی امیدوارم حلالم کنینراستی من هر موقع اون نظر های قشنگتون رو میخونم از ذوق بال در میارمبرام کامنت بذارین که وقتی بر گشتم به زندگی امیدوارتر بشم(آسمون همگی تون پر ستاره)


+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط شبگرد |

بعضی وقتا دلت میگیره٬دلت میخواد یه گوش شنوای مهربون بیاد بشینه پیشت...سیر واسش درددل کنی.یه سنگ صبور بی غرض و باشعور!ولی معمولا توی اینجور وقتا همه جا خالی میدن.این رسم روزگار بی عاطفه سرد ماستبعد مجبور میشی بشینی تنهاییهاتو بیاری روی کاغذاینا هم از همین قماش حرفاست که گوش کسی نشنیده و لاجرم کتبی شدهفقط خدا کنه کسی که میخونه بتونه به اعماق معنی نوشته هام پی ببره و سطحی باهاش برخورد نکنه

"دیر شده ٬خیلی دیر..."

متولد شدم٬ در یک ناخودگاه متروک

چه کسی میداند سال یکهزار و سیصد و چند؟

چه اهمیتی دارد؟مهم اینست :

یک کلمه سیاه جدید در صفحه بیرنگ بیتفاوت روزگار

این همه حقیقت منست...

یک تاریک سوت و کور ٬یک مبهم دور٬در هاله ای از هیچ

هیچ های خودمانی و ساده

یک مشت باور و ناباوری خاکستری.

همه اش همین بود

یک تازه وارد با زخمهای کهنه

یک صدا محکوم به سکوت ابدی

پژواک فریادی در خلا!

نه بودن و نه نبودن هیچ کدام مسئله نیست

مسئلا آن حس نامفهومی است

که هر کس برایش اسمی میگذارد

و من نامش را میگذارم:کوچ

حس پرنده ای که در فصل کوچ میماند

تا ثابت کند هنوز "عشق" نمرده

وعشق را

سالهاست در گورستان فراموشی به دست سرد خاک سپرده

و حتی معنای عین عشق را

هیچکس  نمیداند!

چه رسد به شین و قاف!

بیا ببین هنوز دلم میخواهد کوچ کنم

کوچ بی بازگشتی به سرزمین خدا

از شهر خاموشی و فراموشی...

میخواهم بروم ...و بودن یا نبودن "من"

هیچ اثری روی این دفتر بیتفاوت بیمهر نخواهد داشت

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط شبگرد |