


تقدیم به همه آنهایی که:
زیباترین افتخارشان انسانیت
است![]()
وای باران ....باران
دنیای بارونزده٬از آدمای دوروی نامردت خسته شدم...
پس روی قشنگ سکه تو کجاست؟
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن٬ساده و صادق
نیامدن باز امّا تا امروز
خدا به همرات
ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد٬راهی که رفتی رو به غروبه٬رو به سحر نیست...
شبزده برگرد...
- روزیا شب؟
-نه ای دوست٬غروبی ابدیست
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست٬
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
گریه کردم٬گریه کردم اما دردمو نگفتم
تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نی افتم
چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن٬آخرین خدانگهدار
من به قله میرسیدم٫اگه همترانه بودی
صد تا سدّو میشکستم اگه تو بهانه بودی...
و عشق ...
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند...
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.
سهراب سپهری
شب آشیان شبزده٬چکاوک شکسته پر
رسیده ام به نا کجا مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست٬کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خودشکن٬تو مانده ای وبغض من...
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست
که از حادثه عشــــــق تر است...
دلم گرفته ست/دلم گرفته ست/به ایوان میروم و انگشتانم را/بر پوست کشیده شب میکشم/چراغهای رابطه تاریکند/چراغهای رابطه تاریکند/کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد/کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد/پرواز را به خاطر بسپار/پرنده مردنیست...............
فروغ فرخزاد
******************************************
*هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد*
بو کن این شبهای بی اندازه را لمس کن انگورهای تازه را
دستهایت را پلی کن سوی خواب مثل خورشیدی به دنیایم بتاب
راز دل را باید امشب باز کرد دفتری را با قلم همراز کرد
روح زخمی روح بیتابم ببین تشنه ام من در پی آبم ببین
تا به این درماندگی خوگر شدم لال بودم کور بودم کر شدم
تا به کی باید چو شمعی سوختن محفل پروانه ها افروختن؟
تا به کی هر لحظه کوچکتر شدن از غم پروانه ها پرپر شدن؟
هیچکس از سوختن سودی ندید از هلاک شمع جز دودی ندید
باید از وابستگی ها دور شد مثل کوهی سخت شد مغرور شد
در اضطراب دستهای پر آرامش دستان خالی نیست... خاموشی ویرانه ها زیباست...
******************************************
نازنین!بدون تو دنیارو باور ندارم!با تو از رمز طلسم قصه سر در میارم...لحظه سقوط من دست تو مثل معجزه ست....شب میترسه از خودش وقتی میگم:
دوست دارم...
بگذار ببينم ردپاهاي تو روي كدام تكه از قلبم باقي نمانده تا از آن سخن بگويم...
اصلا بگذار به دنبال واژه هايي بگردم كه ياد تو را برايم بميرانند...
واژه هايي كه از تو نگويند...
واژه هايي كه ياد تو را بميرانند...